از لا به لای روزها
+ سلام عزیزم.
- وای یعنی شناختید؟ من که از پشت سر فهمیدم شمایید. یاد اون روزایی افتادم که پشت به کلاس رو تابلو می نوشتید.
+ خوبی عزیزم؟ کدوم مدرسه؟!
انگار آب سرد ریختند روی سرم.
- خانم جابری مدیرمون بودن، کلاس پنجم. ته راهرو سمت چپ.
+ ؟!
- من بودم و عاطفه و فرشته و الهام.
+ خب خب؟
فاتحانه لبخند زدم.
ـ اون روز که داشتین برای ساکت کردن کلاس اولی ها چند نفرو انتخاب میکردین، منو یادتون رفت بغضم گرفته بود بغلم کردین گفتین "انقد کوچولویی که ندیدمت ببخشید". یادتون اومد؟
+ فاطمه جون عزیزم. خوبی؟!
- ... ( انتظار داشتید چی بگم؟! نشناخت دیگه.)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: فردای شبی که اعلام کردند شهرم شهرستان شده، مثل همیشه به زور از خواب برخاستم مثل همیشه مسواکم را زدم مثل همیشه لیوان شیرم را سرکشیدم مثل همیشه پله ها را بالا رفتم و همان جایی نشستم که هر روز.فقط یک ذره ته دلم خنک بود!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:33 به قلم مریم
|


