تبليغاتX
خیال آبی

کمالگرایی...بودن یا نبودن؟!

چهارشنبه چهارم آذر 1388
از اول کمی در خود احساسش می کردم. از اول که میگویم یعنی از آنجای شروعِ من که به خاطر می آورمش. مثلن اگر نقاشی می کشیدم دوست داشتم بهترینی را که میتوانم بکشم اگر در خاله بازی مادر میشدم سعی میکردم بهترین مادر ممکن باشم! وقتی مدرسه رفتم اگر قرار بود برنامه اجرا کنیم آنقدر خون دل میخوردم تا بهترینش از آن کلاس ما باشد. وقتی روزنامه دیواری درست میکردیم حتی اگر گروهی بود حاضر بودم تمام کارهایش را خودم انجام دهم ولی بهترین باشد. هنوز هم وقتی میخواهم کاری انجام دهم آنقدر مته به خشخاش میگذارم شاید کمی راضی ام کند! ولی حالا به این سوال رسیده ام که آیا واقعن ارزش دارد این همه حرص خوردن برای بهترین بودن؟اصلن من حالا در آن چیزهایی که برایشان تلاش کردم بهترین هستم؟! نکند اگر زیر پایم را نگاه کنم در همان نقطه ای ایستاده باشم که از آنجا شروع کردم به دویدن؟! اگر خواسته بودم یک متوسط باشم در همه چیز به کجای دنیا برمیخورد؟! شاید آن موقع اینگونه احساس خستگی نمیکردم. ولی نه...انگار واقعن احساس خستگی نمی کنم. انگار این خواهش کمالگرا بودن همه خستگی ام را در خود حل می کند!

پ.ن: این روزها خواستنی ترین آرزوی زندگی ام این شده که سر کوچه مان یک مجتمع سه طبقه بسازند که زیرزمینش سرتاسر کتابفروشی باشد، طبقه همکفش انواع و اقسام کلاسهای به دردبخور باشد با استادهای به دردبخور و طبقه سومش سرتاسر آزمایشگاه. آزمایشگاه زبان، زیست و شیمی! شما نیز اگر خواستید میتوانید به طبقه های این ساختمان اضافه کنید! فکر کنم آن وقت من ناهارم را هم همانجا میخوردم.

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:12  به قلم مریم  | 

تمامِ خالی

جمعه بیست و نهم آبان 1388
ای ستاره تو به پایین منِگر

این زمین هیچ ندارد به جز آه

این زمین خسته ی یک کوه کن است

که به دنبال نه عشق

بلکه دنبال ثبوت نامش

در صف تاریخ است.

آه را

می شود از پس هر کومه و کوه

به وضوحی بشنید

ولی از خوش نگری

یا که از خوش خوابی

همه می گوییم: سیـــب!

این همه آبی یک دست که از آن بالا

با نگاهی پرِ حسرت

چشم می دوزی بر آن

نه که اقیانوس است

بلکه یک عقده ی تاریخی است

که بشر

در اوج پریشانی

گوید آن را "آرام"!

می بینی؟

همه چیز اینجا

یک دروغ محض است

یک تمام خالی

یک خیال فانی

خوش به حالت تارا!

۲۷ آبان ۸۸

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدنوشت: یکی می گفت تازگی ها وقتی می خوابد نمی داند دست هایش را چه کار کند.از وقتی این را شنیدم من هم به این درد مبتلا شده ام. حالا حکایت من شده حکایت آن پیرمرد ریش درازی که پرسیدندش:"شبها که میخوابی ریشت را روی رواندار میگذاری یا زیر روانداز؟!" و پیرمرد که تا آن زمان به این موضوع فکر نکرده بود از آن شب به بعد خواب نداشت از زیر و رو کردن ریشش! شما وقتی میخوابید دست هایتان را چه کار می کنید؟!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:4  به قلم مریم  | 

حرف صدادار

یکشنبه هفدهم آبان 1388
شعور و شعار

شعریست که یک حرف صدادار کم دارد

هر چند هیچ شعوری شعار نزاده است

و هر شعاری بی شعور نیست.

برای خلق یک شعور بی شعار

من شعر می شوم

تو حرف صدادار می شوی؟

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:45  به قلم مریم  | 

88.8.8

جمعه هشتم آبان 1388
ديديم همه دارند اين روزها به مناسبت ۸۸.۸.۸ و صد البته تولد امام هشتم(ع) يک کاري مي کنند گفتيم ما هم از قافله عقب نمانيم...در همين راستا اين شما و اين هم ۸ عکس جذاب و ديدني!

اوليش شامل ۸۸ عدد کوچولوي خيره به دوربين است. اگه شک داريد ميتوانيد خودتان بشماريد! من را به ياد جوجه کارخانه اي هاي دوران کودکيم مي اندازند!

دومي اش هم من را برد به  راهپيمايي هاي ۱۳ آبان. ولي اين مال ۲۲ بهمنه!

سومي روايت گر بچه هاييست بشاش...چشم به راه آش!

یاد کلاس گل شقايق(فک کنم!) با خانم فرجام افتادم. يادش بخير! ولی این کلاس گل مریم است با خانم خواهرم.

اين هم روايتي است از کوچولوهاي آب تميز نديده و عکس يادگاري پسر کوچولوي پديده!

 

اينم از مراسم "يا رب! بده بارون."

خدايا به ما رحم نمي کني به اين کوچولو رحم کن. نگاهش کنيد جيگر آدم کباب مي شود!

جانم به قربان هشتمی اش...

تا حالا این همه عکس یک جا نگذاشته بودم! اگر لود نمیشود بگویید لینک بگذارم.

عیدتان سرشار از ۸۸۸۸ شادی و شور باد!

تا بعد.

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:9  به قلم مریم  | 

دوباره...

شنبه بیست و هشتم شهریور 1388

باران که ببارد
زمینِ ذهنِ تو از آب ،
خشک می ماند !
که حرمتٍ آیینه و آفتاب را
محرم نبوده ای.
باران که ببارد
رؤیاهایت همیشه زرد می مانند
که آسمانِ باورِ تو
بغضی پاییزی دارد
که از پروانه و کبوتر و رؤیا
پرواز را نفهمیده ای .
چرا که آسمانت را از زمین سهم گرفته ای
باران که ببارد …
دوباره آغاز می شوم .

بهمن قره داغی

_________________________

دوباره آغاز می شوم بی باران...با پاییز...

تا نمی دانم کی خداحافظ!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:1  به قلم مریم  |