تبليغاتX
خیال آبی

از لا به لای روزها

چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388
نمیدانم چند سال پیش در جشن نیما دیدمش. چند چین ریز گوشه ی چشمانش و یکی دو تا در پیشانی پیرش کرده بود. شیشه ی عینکش هم کلفت شده بود. با هیجان سلام دادم.

+ سلام عزیزم.

- وای یعنی شناختید؟ من که از پشت سر فهمیدم شمایید. یاد اون روزایی افتادم که پشت به کلاس رو تابلو می نوشتید.

+ خوبی عزیزم؟ کدوم مدرسه؟!

انگار آب سرد ریختند روی سرم.

- خانم جابری مدیرمون بودن، کلاس پنجم. ته راهرو سمت چپ.

+ ؟!

- من بودم و عاطفه و فرشته و الهام.

+ خب خب؟

فاتحانه لبخند زدم.

ـ اون روز که داشتین برای ساکت کردن کلاس اولی ها چند نفرو انتخاب میکردین، منو یادتون رفت بغضم گرفته بود بغلم کردین گفتین "انقد کوچولویی که ندیدمت ببخشید". یادتون اومد؟

+ فاطمه جون عزیزم. خوبی؟!

- ... ( انتظار داشتید چی بگم؟! نشناخت دیگه.)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: فردای شبی که اعلام کردند شهرم شهرستان شده، مثل همیشه به زور از خواب برخاستم مثل همیشه مسواکم را زدم مثل همیشه لیوان شیرم را سرکشیدم مثل همیشه پله ها را بالا رفتم و همان جایی نشستم که هر روز.فقط یک ذره ته دلم خنک بود!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:33  به قلم مریم  | 

مسیر

یکشنبه چهارم بهمن 1388
گنجشک ها پشت پنجره مرا می خوانند و شتابان به گوشه ای از آسمان پرواز می کنند. انگار می خواهند چیزی نشانم دهند...شاید مسیری تا "تو"!

اگر قرار باشد حرفهایم سر و تهی داشته باشند، سرش تویی و تهش تو. انگار که من عدد گنگی باشم بین تو تا بی نهایت تو.

پ.ن: همه عکسها دزدی هستند ولی این یکی بدجوری دزدی است در روز روشن!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:34  به قلم مریم  | 

خ خ ج

سه شنبه پانزدهم دی 1388
جاده نمناک است

و من غمناک.

آسمانی سخت می بارد وجود خویش را

بر سکوت سهمگین دشت

و می دوزد

دیده ی خیس از خواهش باران قلبش را

بر تکان دانه های شاد خاکی که

از خروش ناگزیر آسمانش

هیچ

ناداند!

جاده نمناک است

و من...

نمناک!

۲۸ آبان ۸۸

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ن.چ.ن: احتمالن ما آدم ها نیز مثل آنزیم ها جایگاه فعال داریم و اختصاصی عمل می کنیم و پیش ماده مان همان تکه ای است که پیش خدا جا مانده است و گاه گاه هوایش را می کنیم.

پ.ن:وقتی فاطمه 4 سال و نیمه اسم خواهرش را می نویسد!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:15  به قلم مریم  | 

روز عزا

سه شنبه هشتم دی 1388
تا امروز از هر گونه سیاسی نویسی در اینجا خودداری کرده ام اما امروز دیگر نه بحث سیاست که بحث توهین به اعتقادات پاک و مقدس نسل هاست.

ای آنهایی که اصل خود را فراموش کرده اید بدانید این حرمت شکنی ها و توهین ها نه تنها شکافی در اعتقادات پاک مسلمانان وارد نمی کند بلکه هرگونه شک و شبهه ای در راهی که می رویم و عشقی که در دل داریم را برطرف و ما را در ایمان به راه حسین(ع) راسخ تر می کند.

امروز باید گریست بر مظلومیت و غریبی حسین و آل علی(ع). امروز روز عزای واقعیست...شرمنده ایم یا حسین!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:58  به قلم مریم  | 

جوانه ی عاشورایی

دوشنبه هفتم دی 1388
با جوانه ها نوید زندگی است.

زندگی شکفتن جوانه هاست.

کودکی که تازه دیده باز می کند

یک جوانه است

گونه های خوشتر از شکوفه اش

چلچراغ تابناک خانه است

خنده اش بهار پر ترانه است،

چون میان گاهواره ناز می کند...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یگانه کوچولوی خاله به دنیا آمد. تا سه روز زینب نام خواهد بود.هنوز چشمهایش را ندیده ام ناقلا!

پ.ن: شعر از فریدون مشیری است(این هم برای دوستان حســـــاس)

پ.ن۲: یگانه انتخاب فاطمه است. همیشه میخواند: «فاطمه هست یگانه/دردانه ی زمانه»...حتمن میخواهد بعدی ها را بگذارد دردانه و زمانه.خدا رحم کند!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:26  به قلم مریم  | 

واگویه های یک جوشی خوش بین حامی موجودات زنده ی باران دیده و نخورده!

دوشنبه شانزدهم آذر 1388
وقتی درخت زنده است و حمایت می شود، وقتی سنگ را که زنده نیست می شویند و رنگ می کنند و شاد می شوند وقتی خاک را می بوسند وقتی کوه را آذین می بندند، وقتی... چرا سازمان حمایت از موجودات زنده** نباید از کارخانه های سازنده ی صابون ضد آکنس* شکایت کند؟ مگر گونه ها حق ندارند جوش کسی را بزنند؟

آکنس عزیز! آشیانه میلی متری بالاشهری ات مبارک. روزهای خوشی را با هم خواهیم داشت (آیکون جوشی خوش بین حامی موجودات زنده در حال خط و نشان کشیدن)

* باکتری مولد جوش صورت. نام کامل: پروپیونی باکتریوم آکنس.

چ.پ:باران می بارد. یاد روزی افتادم که گفتم "هوای شهر من امروز سرد و بارانی است/و آن کبوتر خسته هنوز زندانی است" با این تفاوت که "ولی کبوتر خسته دگر نه زندانی است" خسته هم نیست سرد هم نیست. همه چیز خوب است. من هم.

پ.ن: عید دیروز و روز دانشجوی امروز مبارک!

** بنده هیچ اطلاعی درباره ی وجود یا عدم (وجود) همچین سازمانی ندارم.

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:7  به قلم مریم  | 

کمالگرایی...بودن یا نبودن؟!

چهارشنبه چهارم آذر 1388
از اول کمی در خود احساسش می کردم. از اول که میگویم یعنی از آنجای شروعِ من که به خاطر می آورمش. مثلن اگر نقاشی می کشیدم دوست داشتم بهترینی را که میتوانم بکشم اگر در خاله بازی مادر میشدم سعی میکردم بهترین مادر ممکن باشم! وقتی مدرسه رفتم اگر قرار بود برنامه اجرا کنیم آنقدر خون دل میخوردم تا بهترینش از آن کلاس ما باشد. وقتی روزنامه دیواری درست میکردیم حتی اگر گروهی بود حاضر بودم تمام کارهایش را خودم انجام دهم ولی بهترین باشد. هنوز هم وقتی میخواهم کاری انجام دهم آنقدر مته به خشخاش میگذارم شاید کمی راضی ام کند! ولی حالا به این سوال رسیده ام که آیا واقعن ارزش دارد این همه حرص خوردن برای بهترین بودن؟اصلن من حالا در آن چیزهایی که برایشان تلاش کردم بهترین هستم؟! نکند اگر زیر پایم را نگاه کنم در همان نقطه ای ایستاده باشم که از آنجا شروع کردم به دویدن؟! اگر خواسته بودم یک متوسط باشم در همه چیز به کجای دنیا برمیخورد؟! شاید آن موقع اینگونه احساس خستگی نمیکردم. ولی نه...انگار واقعن احساس خستگی نمی کنم. انگار این خواهش کمالگرا بودن همه خستگی ام را در خود حل می کند!

پ.ن: این روزها خواستنی ترین آرزوی زندگی ام این شده که سر کوچه مان یک مجتمع سه طبقه بسازند که زیرزمینش سرتاسر کتابفروشی باشد، طبقه همکفش انواع و اقسام کلاسهای به دردبخور باشد با استادهای به دردبخور و طبقه سومش سرتاسر آزمایشگاه. آزمایشگاه زبان، زیست و شیمی! شما نیز اگر خواستید میتوانید به طبقه های این ساختمان اضافه کنید! فکر کنم آن وقت من ناهارم را هم همانجا میخوردم.

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:12  به قلم مریم  | 

تمامِ خالی

جمعه بیست و نهم آبان 1388
ای ستاره تو به پایین منِگر

این زمین هیچ ندارد به جز آه

این زمین خسته ی یک کوه کن است

که به دنبال نه عشق

بلکه دنبال ثبوت نامش

در صف تاریخ است.

آه را

می شود از پس هر کومه و کوه

به وضوحی بشنید

ولی از خوش نگری

یا که از خوش خوابی

همه می گوییم: سیـــب!

این همه آبی یک دست که از آن بالا

با نگاهی پرِ حسرت

چشم می دوزی بر آن

نه که اقیانوس است

بلکه یک عقده ی تاریخی است

که بشر

در اوج پریشانی

گوید آن را "آرام"!

می بینی؟

همه چیز اینجا

یک دروغ محض است

یک تمام خالی

یک خیال فانی

خوش به حالت تارا!

۲۷ آبان ۸۸

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدنوشت: یکی می گفت تازگی ها وقتی می خوابد نمی داند دست هایش را چه کار کند.از وقتی این را شنیدم من هم به این درد مبتلا شده ام. حالا حکایت من شده حکایت آن پیرمرد ریش درازی که پرسیدندش:"شبها که میخوابی ریشت را روی رواندار میگذاری یا زیر روانداز؟!" و پیرمرد که تا آن زمان به این موضوع فکر نکرده بود از آن شب به بعد خواب نداشت از زیر و رو کردن ریشش! شما وقتی میخوابید دست هایتان را چه کار می کنید؟!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:4  به قلم مریم  | 

حرف صدادار

یکشنبه هفدهم آبان 1388
شعور و شعار

شعریست که یک حرف صدادار کم دارد

هر چند هیچ شعوری شعار نزاده است

و هر شعاری بی شعور نیست.

برای خلق یک شعور بی شعار

من شعر می شوم

تو حرف صدادار می شوی؟

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:45  به قلم مریم  | 

88.8.8

جمعه هشتم آبان 1388
ديديم همه دارند اين روزها به مناسبت ۸۸.۸.۸ و صد البته تولد امام هشتم(ع) يک کاري مي کنند گفتيم ما هم از قافله عقب نمانيم...در همين راستا اين شما و اين هم ۸ عکس جذاب و ديدني!

اوليش شامل ۸۸ عدد کوچولوي خيره به دوربين است. اگه شک داريد ميتوانيد خودتان بشماريد! من را به ياد جوجه کارخانه اي هاي دوران کودکيم مي اندازند!

دومي اش هم من را برد به  راهپيمايي هاي ۱۳ آبان. ولي اين مال ۲۲ بهمنه!

سومي روايت گر بچه هاييست بشاش...چشم به راه آش!

یاد کلاس گل شقايق(فک کنم!) با خانم فرجام افتادم. يادش بخير! ولی این کلاس گل مریم است با خانم خواهرم.

اين هم روايتي است از کوچولوهاي آب تميز نديده و عکس يادگاري پسر کوچولوي پديده!

 

اينم از مراسم "يا رب! بده بارون."

خدايا به ما رحم نمي کني به اين کوچولو رحم کن. نگاهش کنيد جيگر آدم کباب مي شود!

جانم به قربان هشتمی اش...

تا حالا این همه عکس یک جا نگذاشته بودم! اگر لود نمیشود بگویید لینک بگذارم.

عیدتان سرشار از ۸۸۸۸ شادی و شور باد!

تا بعد.

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:9  به قلم مریم  |