تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی...

سال جدید و حس قدیمی

جمعه بیست و پنجم اسفند 1385

دیروز با چه شوقی از مدرسه اومدیم بیرون.اما به خونه که رسیدم باز همون حس غریب اواخر هر سال،منو مشغول کرد.

 

عید که میاد،بهار که میشه،با یه شوق عجین شده با دلهره ای غریب به استقبال سال جدید می روم.بهش که فکر می کنم ناخواسته اشک تو چشام جمع میشه . تو جمع که میرم باز همون شوقه و خنده و اشتیاق بدیع برای سال جدید( یه سال دست نخورده ) . و باز که تنها میشم من می مونم و اون حس غریب ، اون دلهره .

 

دلهره از اینکه نکنه سال جدید،عزیزی رو  ازم بگیره.نکنه تنها بمونم .نکنه ... نکنه . و باز این عقلمه که یه نیشگون از احساسم می گیره و  مثل یه مادر دلسوز که بچشو به خاطر افکارش سرزنش می کنه،سر احساسم داد می زنه و میگه:"بسه دیگه تا کی؟ پس توکلت به خدا کجا رفته؟"

 

و احساس من به ظاهر اروم میشه اما درونش غوغایی بر پاست.

 

این شعر فروغ رو خیلی دوست دارم.چه قشنگ به دل آدم می شینه.

 

بهاران

 

دختر و بهار

 

 

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

 

ای دختر بهار حسد می برم به تو

 

عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را

 

با هر چه طالبی به خدا می خرم زتو

 

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

 

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

 

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

 

آن بالهای نازک زیبای خسته را

 

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

 

بر چهره ی روز روشنی دلکشی دوید

 

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

 

رازی سرود و موج به نرمی از او رمید.

 

خندید باغبان که سرانجام شد بهار

 

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

 

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

 

ای بس بهارها که بهاری نداشتم

 

خورشید تشنه کام از آن سوی آسمان

 

گویی میان مجمری از خون نشسته بود.

 

می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

 

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:53  به قلم مریم  | 

نخستین بهار آفرینش!

شنبه نوزدهم اسفند 1385

سلام و ممنونم از همه ی نظرای خوبتون .وقتی نظرا رو می بینم انرژی می گیرم و می بینم که تنها نیستم.بازم ممنون.

راستی به دلاتون خبر دادین که بهار تو راهه؟؟؟؟

سپس طوفانها برخاستند و صاعقه ها درگرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتگی بر کشیدند:

 

باران ها  و  باران ها  و باران ها !

 

گیاهان روئیدند و درختان سر بر شانه های هم برخاستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه ی دریاها را پر کردند ....

 

و خداوند خدا ،هر بامدادان ، از برج مشرق بر بام آسمان بالا می آمد و دریچه ی صبح را می گشود و با چشم راست خویش ، جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و ...

 

هر شامگاهان با چشمی خسته و پلکی خونین ،از دیواره ی مغرب ،فرود می آمد و نومید و خاموش ، سر به گریبان تنهایی غمگین خویش فرو می برد و

                                                                    هیچ نمی گفت!

و خداوند خدا ،هر شبانگاه بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خویش،جهان را می نگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده ی کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت،تا در شب ببیند و نمی دید ،

خشم می گرفت و بیتاب می شد و تیرهای آتشین بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن بدرد و نمی درید و می جست و نمی یافت و ...

 

سحرگاهان،خسته و رنگ باخته ،سرد و نومید ،فرود میامد و قطره اشکی درشت ،از افسوس ،بر دامن سحر می افشاند و می رفت و

                                                                  هیچ نمی گفت!

رودها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند،و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق بر می داشتند و جانوران،هر نیمه ،با نیمه ی خویش در زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و

اما ...

خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!

و در آفرینش پهناورش بیگانه.می جست و نمی یافت.

 

آفریده هایش او را نمی توانستند دید،نمی توانستند فهمید،می پرستیدندش، اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه «آشنا» بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است،

در جمعیت چهره های سنگ و سرد ، تنها نفس می کشید.

 

کسی «نمی خواست» ، کسی «نمیدید» ،کسی «عصیان نمی کرد» ،کسی عشق نمی ورزید ،کسی نیازمند نبود ،کسی درد نداشت ... و ...

و خداوند خدا،برای حرفهایش ،باز هم مخاطبی نیافت !

هیچکس او را نمی شناخت ، هیچ کس با او «انس» نمی توانست بست

                                                                                               «انسان» را آفرید !

 

و این نخستین بهار آفرینش بود!

 

"دکتر علی شریعتی"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:35  به قلم مریم  | 

لینک خدا!

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385

انقد خستگی ریخته رو سرم که تک تک سلولام دارن آه می کشن.(نه بابا اینجوریام نیست، تقصیر این کلمه هاست که بعضی وقتا نمی دونن دارن چی میگن)

نمی دونم چرا وقتی یه عالمه درس و بدبختی خِرمو گرفته یه دفه سر از پای نت در میارم.(جلل الخالق،باور کنین خودمم موندم که سر از پا در آوردن دیگه چه صیغه ایه!) بگذریم ما از این دیوونگیا زیاد می کنیم.

چه خوب می شد اگه تو وبگردیانم  یه جا می دیدم که با خط درشت و رنگ خیلی آبی نوشته باشه خدا.بعد روش که کلیک کنم وااااااااااااااااااای یه دنیای دیگه!حتی فکر کردن بهش هم ادمو از خستگی در میاره !

شما دوستای گلم یه لینک خدا سراغ ندارین؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:27  به قلم مریم  | 

یه علامت سوال بزرگ!

پنجشنبه دهم اسفند 1385

خدایا به عادل بودنت شک ندارم به حکیم بودنت هم همینطور.

ولی چرا باید یکی رو طعمه ی شعله های آتیش کنی و بمیرانی

یکی رو با یه درد ناعلاج خانمانسوز از عزیزش جدا کنی

و یکی رو هم وقتی دیگه هیچ دغدغه ای براش نمی مونه در کمال راحتی جونشو می گیری؟

 خدایا حکمتت چیه؟(یه علامت سوال بزرگ)

 

می دونم مرگ حق هر بنده ایه اما خدای من تنها یه خواهش ازت دارم و اون اینکه مرگی به ما عطا کن که تحملشو داشته باشیم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:5  به قلم مریم  | 

خدا،من،قاصدک

پنجشنبه دهم اسفند 1385

کم کمک سپیدی صبح بر سیاهی شب پیروز می شد.سجاده ی دلم را پیش روی خدا گشوده بودم.باز من و «او»با هم خلوت کرده بودیم.

چه لذتی دارد،خلوت دل با او در آخرین لحظات شب!

 

من بودم و یک دنیا حرف نگفته!

من بودم و یک آسمان شوق،من بودم و یک دریا شور!

آری،من بودم و «او»!

ولی نه...قاصدکی آرام اما خسته از انبوه راه،نیز بر سجاده ی دلم نشست!

 

گویی از آسمان دیگری آمده بود،آری من شک ندارم. او متعلق به اینجا نبود!

کوله بارش سنگین سنگین بود،هزاران راز در خود نهفته داشت.انگار می خواست چیزی بگوید!من نگاهش را احساس می کردم.بی شک،نسیم خدا به او هم خورده بود که اینچنین آرام

 می خواست رازی زندگی بخش را بر ملا کند.

 

اما گویی زمان ماندنش رو به اتمام بود و نسیم بیشتر از این مهلت توقف به او نمی داد.کمی بی قرار شده بود.باید با عجله رازش را می گفت و دل به نسیم می سپرد.

 

نسیم زیر پاهایش را لغزاند.وقت رفتن بود.

قاصدک بی هیچ مخالفتی برخاست و هنگامی که نسیم او را با خود به ناکجا می برد،عجولانه در گوشم زمزمه کرد:

 

«او گفت من همیشه با شما هستم.»

 

درونم از لذتی ناگفتنی سرشار شد.فریاد زدم:

 

«قاصدک، سلام مرا به خدا برسان.»

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:4  به قلم مریم 

زن دیروز،زن امروز...

چهارشنبه نهم اسفند 1385

در این روزها،ارزشها و هنجارها،تجارتی خنده دار و گریه آور شده اند که در دست جوانان و پدران دختران افتاده،که اکثر مواقع جوانان از این قضیه سود می برند و پدران دائما زیان می بینند.

اما دختران که همچون که همچون کالا از خانه ای به خانه ی دیگر منتقل می شوند،شادی هایشان زائل می گردند و مثل کالاهای عتیقه در گوشه هایی از خانه ها،آن جا که تاریکی و زوال تدریجی وجود دارد،جا می گیرند.

تمدن جدید تا حدودی باعث بالارفتن شعور زن گردیده اما با افزایش حرص و آز مردان،دردها و رنجهایش زیادتر شده است.

زن در گذشته کنیزی خوشبخت بود که امروز به بانویی بدبخت تبدیل شده است.دیروز زن همچون کوری بود که در روشنایی روز زندگی می کرد ولی امروز به بینایی تبدیل شده که در تاریکی شب زندگی می کند.

و تا دیروز زیبایی اش به نادانیش و فضیلتش به سادگی اش و ضعفش قدرت او بود.ولی امروز هنرمندی اش زشت جلوه می کند و به خاطر داناییش در دل نمی نشیند.

آیا روزی فرا می رسد که زیبایی با معرفت و هنرمندی با فضیلت و ضعف جسمانی با قوت نفس یک جا در زن جمع شوند؟

"جبران خلیل جبران"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:21  به قلم مریم  | 

دلخسته!...

سه شنبه هشتم اسفند 1385

 

دلش از همه چیز و همه کس پر بود.از بقال سر کوچه،راننده ی تاکسی،حتی گدایی که در آن حوالی جل و پلاسش را می انداخت.

در ذهنش به دنبال آبدارترین فحش ها بود تا نثار همه ی آنها کند.«مرتیکه ی...،نه،نه این براش کمه فلان فلان شده.»

همینطور پشت سر هم کلمات را ردیف می کرد اما باز هم قانع نبود.

 

احساس می کرد،نیمکت های پارک هم به او دهن کجی می کنند.آخر تا کی می بایست، بله قربان گوی این خانم و آن آقا باشد؟!دیگر به ستوه آمده بود.احساس می کرد همه ی آنهایی که از پشت سر و از روبرویش در حال عبورند،از او طلبکارند.تا کی می توانست لب فرو بندد.

 

آخر توانی برایش نمانده بود.

 

به تک تک سالها،ماهها،روزها،ساعت ها،و ثانیه هایی که از عمرش گذشته بود،می اندیشید.

بدنبال ثانیه ای از زندگی اش بود که در آن تنها برای خودش زندگی کرده باشد.

اما نمی یافت...

 

لحظه ای آرام گرفت.با بی اعتنایی به دهن کجی نیمکتها،یکی را برگزید تا لحظه ای بر آن درنگ کند.دختر نوجوانی را دید که سراسیمه به سوی او می آید.

گویی دخترک زمان را گم کرده بود.

 

 

بیش از دو گام بین آن دو باقی نمانده بود.دخترک تا خواست چیزی بگوید،زن،یک ریز و بدون فاصله شروع به حرف زدن کرد:

 

«می خوای رخت چرکاتو بشورم؟!

امشب مهمونی دارین یه کلفت می خواین؟!

ظرفات رو هم تلنبار شده،می خوای بشورمشون؟!

می خوای داداش کوچولو تو ببرم پارک؟!

اسباب کشی کردین کمک می خوای؟!

 

نه،

دیگه تموم شد،

دیگه من نیستم،

خیلی پول میدی؟؟

بااشه،ولی من نیستم!»

 

سپس زار زار شروع به گریستن کرد.

 

و دخترک بهت زده و حیران،

من و من کنان،

زیر لب گفت:

 

«من ... من ... می خواستم بپرسم ... ساعت چنده؟؟!»

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:23  به قلم مریم  | 

کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم!

شنبه پنجم اسفند 1385
بله ...

داشتم به این فکر می کردم که آدما هر قدر بزرگتر می شن،حرفای واسه گفتنشون بیشتر و عقلشون کمتر می شه.یه بچه تا وقتی بچه است،بزرگه و به محض اینکه بزرگ می شه،بچه میشه!

بچه ها تو بچگی  اندازه ی یه عالم می فهمن و بعد که بزرگ می شن همه چیزو سخت می گیرنو هیچی نمی فهمن.

خوش به حال بچه هایی که هیچ وقت بزرگ نمی شن!

میگن یه روز یه معلمی از شاگرد خردسالش می پرسه:"اگه گفتی خدا کجاست بهت یه سکه جایزه می دم."

و کودک جواب داد:"اگه شما تونستین بگین خدا کجا نیست من بهتون دو تا سکه می دهم!"

اینم یه نمونه از عاقلان بچه نما.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:28  به قلم مریم  | 

زندگی تونله یا یه رود ؟؟

پنجشنبه سوم اسفند 1385

میگن زندگی یه تونله که ما ادما ازش عبور می کنیم و فقط به عنوان رهگذریم.بعدش هم به مکان اصلی مون می رسیم.

 

ولی من میگم:

 

زندگی مث یه روده و ما انسانها مث ماهی هایی که تو این رود ،سر به راه ، خودشون رو به اب می سپارن تا با خودش ببرتشون .و گاهی سنگایی سر راه ماهیا سبز می شن که ماهیا رو می ندازن تو یه چاله تو یه اب راکد.

 

بعضی از ماهیا وقتی تو چاله ی اب می افتن فکر می کنن به دریا رسیدن و همون جا خوش می گذرونن .همون جا «زندگی» می کنن همون جا زاد و ولد می کنن و بالاخره همون جا می میرن .بدون لحظه ای تامل،لحظه ای درنگ تو اینکه آیا واقعا این جا همون جایی هست که باید می رفتن؟!

 

بعضیاشونم وقتی خودشونو تو چاله می بینن متوجه می شن ای دل غافل  که این جا اون جایی نیست که برای رسیدن بهش خودشونو به اب سپرده بودن.ولی خودشونو به خواب می زنن...تو چاله زندگی می کنن تو چاله زاد و ولد می کنن و سرانجام تو چاله می میرن.و وصال مث یه ارزو مث یه یه رویای دست نیافتنی تو دلاشون می مونه.

 

اما ...

 

اما بعضی ماهیا که تعدادشون خیلی کمه وقتی می بینن تو چاله اسیرن وقتی می بینن چه جوری یه سنگ سخت نامرد اونا رو به این لجنزار کشونده ساکت نمی شینن راکد نمی مونن.اونا می جنگن.

با سنگ،با چاله،با اب و با هر چی که مانعه بر سر وصال.

ممکنه تو این راه تن نحیف و ظریفشون فدا بشه اما افتخار می کنن،این بار دیگه به آب اعتماد نمی کنن و خودشونو بی هوا به دستش نمی سپارن...این بار شنا می کننو شنا می کنن و شنا می کنن...

تا بالاخره به دریا می رسن.

 

وصال ماهی با دریا یعنی وصال با اوج یعنی آزادی مطلق یعنی حقیقت خوشبختی و بالاخره یعنی وصال با خدای خوبی ها!...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:23  به قلم مریم  | 

دلم تنگ شده

پنجشنبه سوم اسفند 1385

امشب دلم واسه نوشتن به سبک قدیما تنگ شده.خیلی وقته از خودم ننوشتم.خیلی وقته دلمو  تو دفترم خالی نکردم.خیلی وقته حرفا مال خودم نیست.خیلی وقته کلمات خودشون ردیف می شن رو برگ کاغذ.

 

این روزا خیلی از خودم دور افتاده بودم.خیلی به چیزای مثلا پراهمیت زندگی مث درس مث ... اهمیت دادم.این روزا خیلی کم شده بشینم با خودم دو کلوم حرف بزنم.ناله کنم.مثل قدیما از بی دردی آه بکشم.امشب انگار یه کمی به خودم اومدم .دیدم تا کی باید همینجور روزا برن و برن و من هم چه سر به راه ، راه بیفتم دنبالشون.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:7  به قلم مریم