تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی...

هدیه ی خدا!

پنجشنبه سی ام فروردین 1386

هدیه ی خدا...داستانی کوتاه و عاشقانه برای کسانی که نوشته های عاشقانه خواسته بودن...ولی ببخشید اگه تلخه...

جاده در تاریکی شب ماری را می مانست که از لا به لای انبوه درختان می خزید.نور چراغ اتومبیل،سخت بر آن بود تا بر شب ظلمانی غلبه کند.دخترک همیشه آرزو داشت برای یک بار هم که شده مستقیم در چشمان پسرک زل بزند به این امید که از نگاهش جرعه ای از عشق بنوشد.اما درست هنگامی که روبروی پسرک قرار می گرفت هاله ای از شرم وجودش را در بر می گرفت و هیچگاه نتوانسته بود آرزویش را برآورده سازد.اما آن شب بهترین فرصت بود.تاریکی شب،آسمان ابری،همه و همه دست به دست هم داده بودند تا او را به آرزویش برسانند.

دخترک نگاهش را به آینه ی اتومبیل که چشمان پسرک را قاب گرفته بود دوخت.اما حیف که نگاه پسرک به جاده بود و اصلا حواسش به او نبود.دخترک ناامید شده بود.تا خواست نگاهش را از آینه بگیرد،شاهد چشمان پسرک بود که در نگاهش قفل شده بود و او را یارای هیچ حرکتی نبود

هر دو شاهد زلال ترین عشق در نگاه یکدیگر بودند.چه لحظه ای بود!لحظه ای که هر دو آرزویشان را برآورده می دیدند.

جاده پیچید.اتومبیل همچنان مستقیم به جلو می راند.عشق... آتش ... خون............

فردای آن روز صفحه ی حوادث روزنامه حکایت از این داشت که تمامی سرنشینان اتومبیل سالم مانده اند و آن دو... .

و خداوند ناب ترین هدیه را به عشق ناب آنها داد.وصال در آسمانها!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:14  به قلم مریم  | 

...

سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386

با سلام...چند روز پیش یه اردوی تفریحی خارج از استان از طرف مدرسه داشتیم،بعدشم امتحان و خلاصه این شد که نتونستم زودتر از این آپ کنم...بعد دیدم زیادی داره بدون من بهتون خوش میگذره و گفتم آپ کنم بهتره...  تا یادم نرفته بابت آپ قبلی ظاهرا یه معذرت خواهی به کسایی که متن رو خوندن بدهکارم ...اخه بعضیا رو ناراحت کرده بود...به نظر لادن جون با این متن به کسی که برای وبلاگ و خوندن متن وقت گذاشته توهین شده...به هر حال معذرت...و البته عزیزانی هم بودن که  نوشتن اینجور متنا رو توصیه کرده بودن...

پ.ن:قبلا شنیده بودم شادی و غم کنار همن اما تو این اردو اینو تجربه کردم...واقعا که شادی و غم چقدر کنار هم هستند...

 

دیرزمانی بود که در طرح شبانکاره ی درونم نقطه ی تردید بودم و فریادهای بی کسی چون سوهانی تار های تار تار و پودم را از هم می گسیخت.

سالها بود که نه از خویشتن بلکه از زیستن دور شده بودم.باز این غم بود که می خرامید و بر رویم می خزید و آهسته می دوید.میشنوی؟ اهسته... آهسته ...

نه بویی می آمد نه صدایی جز همان صدای فریاد بی کسی.

نه...

بویی مشام را نوازش می داد...اما من حس نمی کردم...باد می غرید و غراتر از آن غرش باد های تنهایی ،ناگاه صداها آرام شد...خاکها فرو نشست ...آسمان آبی شد...گوشهایم پاک شد صدایی شنیده شد و با صدا نوری قلبم را در خود حل کرد.نور وجودم را می تراشید و صیقل میداد...چشمانم را بستم و در دنگ دنگ ساعت گم شدم...سحر نزدیک بود. این بار گوشهایم خیلی خوب می شنیدند...ملودی هایی سحر را مژده دادند...چشمانم را که باز کردم کلی دوست داشتم ... تنهایی مرا با حسرت می پایید!...

 

محمدمهدی ظاهرنسب*ستاره ی ایل*

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:18  به قلم مریم  | 

!!!

چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386

صدای گام های معصومش را می شنوم.پله ها را یکی یکی پشت سر می گذارد تا به انتها می رسد.نه من تاب دیدن او را دارم،نه او تاب دیدن مرا.صدای گام هایش رساتر شد.دیگر دو سه گام تا در اتاق فاصله ندارد.خدایا! چه کنم؟ تمام تنم داغ شده است. می دانم او نیز با دیدن من هول می شود و مثل همیشه دست و پایش را گم می کند.

اکنون دیگر به پشت در رسیده است.ترانه ای که زیر لب دارد گوشهایم را نوازش می دهد.

خدایا! خدایا! هیچ پناهی نیست؟ به کجا روم؟

دستگیره را در دست می چرخاند و در باز می شود.نگاه هایمان در هم قفل می شوند.و دیگر صدای ترانه اش را نمی شنوم.بلکه هراسان جیغ می کشد:

 

سوووووووووووووووووسک!!!!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:51  به قلم مریم  | 

زیباترین ها!

یکشنبه نوزدهم فروردین 1386

 

وقتی خوندمش برام خیلی جالب بود،هنوز هم جالبه برام:

ديروز با عشق ميجنگيديم و امروز با عاشقي !!.......آنجا براي رزم هاي شبانه مي رفتيم اينجا براي بزم هاي عاشقانه !!......ديروز با هم به دشمن مي زديم و امروز براي هم مي زنيم!!....... آنانکه دريايي زيستند مردابي نمي ميرند...

 

و این یکی:

 

همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما پول‌دارها محترمترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرف‌دارترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما بچه‌ها واجب‌ترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما خانم‌ها مقدم‌ترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما سياه‌ها بدبخت‌ترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما بعضي‌ها برابرترند!

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:59  به قلم مریم  | 

الله...

شنبه هجدهم فروردین 1386

خدای من!

خدایا!دستان من نیز بوی گل می دهند،نکند مرا هم به جرم چیدن گل بگیرند.خدایا!دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت!

خدایا!می دانم مرا غمی نخواهد بود،اگر تو با من باشی!چه می گویم؟اگر من با تو باشم.تو که خود هستی!

مرا چه غم اگر دروغ می شنوم،چه غم اگر اینجا همه چیزها آبی نیست،اگر دنیا هفت رنگ شده است،وقتی تو هستی!

 یادم باشد خیالی نیست اگر دلم را شکستند،اگر تنهایم گذاشتند،اگر هوای دلم را ابری کردند!تو که باشی غم رنگ می بازد و شادی جلا می گیرد و عشق را باران آبی خواهد کرد!

دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد،اما امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد،باز من زندگی خواهم کرد چون تو می خواهی!

 

خدایا!خدایا!این آرامش را از من نگیر!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:21  به قلم مریم  | 

قطره و خاک...

چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386

اولین باری بود که قطره را در دستانم گرفتم.

قطره می لغزید!

می خواست سقوط کند!

یک خویشاوندی با خاک داشت... می خواست به آغوشش در آید.

خشم مرا گرفت!

چرا نمی ایستاد؟

اخم هایم را در هم کردم...

قطره تگرگ شد و در دستانم سنگینی کرد...

آن را انداختم!

تا به خاک رسید...

پوزخندی زد و با خاک یکی شد!!!

نویسنده:محمد مهدی عزیز... ممنون از اینکه خیال آبی رو قابل دونستی!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:6  به قلم مریم  | 

گیج شدم تو انتخاب!

چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
بازم سلام...خب قرار شد که تو این پست زیباترین جواب رو اعلام کنم...فکر می کردم انتخاب زیباترین، کار آسونیه ولی من از گفته ام پشیمون شدم

واقعا موندم تو اینکه کدوم قشنگ ترن...وقتی جوابای قشنگتونو می خوندم فهمیدم که خیلی خوشبختم با داشتن چنین دوستایی...ممنون از همه ی اونایی که نظر دادن...

چاره ای ندارم جز اینکه یکی که نه اما چند تا از زیباترینها رو اعلام کنم:

رئیس جمهور من(آقا مصطفی)گفتن:

مشکل اینه که ما فکر می کنیم خدا تو تمام کارای ما دخالت داره. اگه بلایی سرمون میاد می گیم خدا بزرگه و حتما خیره. اگه ...
ولی راستش اینا همه دروغه. اگه خدا تو همه کارا دخالت می کرد دیگه نمی گفت انسان اختیار داره، اگه سرنوشت رو آفریده بود هیچ وقت جهنم رو نمی ساخت. شاید وقتی یه چیزی می خوای یه وقتایی بهت بده، ولی قرار نیست هر چی می خوای بهت بده. شاید یه وقتایی با انگشت یه ضربه ی کوچیک به خطره بزنه تا از بقل گوشت بگذه، ولی قرار نیست هر کار اشتباهی کردی خدا جلت واسته تا هیچ بلایی سرت بیاد.
وقتی مادر بشی و اگه واقعا بچت رو دوست داشته باشی، می بینی که هر چی بچت خواست نباید بهش بدی. می بینی گاهی وقتا بهتره یه بلاهایی سر بچت بیاد چون اون بلا اثرش بیشتر از نصیحت بعد از نجات دادن بچه از اون بلاست.
راه راست(آقا محمود) چه قشنگ گفتن:

انسانها هر یک به نحوی با خدا در ارتباط هستند ، یکی خدا را می خواهد تا به او مال و ثروت بدهد ، یکی خدا را می خواهد تا او را به یارش برساند ، یکی خدارا می خواهد تا او را سلامت نگهدارد و ... در هر صورت اگر بخواهیم باتوجّه به درخواستهای ما بنگریم ، به نوعی ، جنبۀ مادی دارد و هیچکدام خدا را برای خود خدا نخواسته ایم.
باغبان وقتی نهالی را می کارد ، مادری که وقتی فرزندی می زاید ، تمام تلاش خود را می کنند که نهال به ثمر برسد و کودک رشد صحیح کند و آنها نیز از آن به ثمر رسیدن لذت ببرند و انتظار دیگری ندارند . حال اگر درست بیندیشیم و خداوندی که خود خالق ماست و ما را از فیاضیت واجب الوجودی خود آفریده که به فیض الهی نایل آییم .

خداوندی که خود اینچنین برنامه ریزی کرده است ، چگونه می تواند به بندۀ خویش که آنهمه دوستش دارد پشت کند ؟ ! خداوند دستش برای همه دراز کرده
است تا دستش را بگیرند و رستگار شوند و برای این رستگاری ، راه را نیز در زمانها و مکان های مختلف و توسط انبیا و اولیا به بندۀ خود نشان داده است ، و برای هریک از بندگان نیز یکسان وقتی معین کرده است ، حال این ما هستیم که چگونه و در چه زمان بتوانیم خود را به خالق لایزال برسانیم .

عزیزم ، مطمئن باش اگر بنده ای بخواهد صادقانه و عاشقانه او را دوست بدارد ، محال است که خداوند به او پشت کند .

بقول فرمایش شیخ اجل سعدی شیراز :
خداوند می فرماید " دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بده همی شرم دارم "

کرم بین و لطف خداوندگار
گنه بنده کرده است او شرمسار

و حضرت شیخ اجل ادامه می دهد که :

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بیخبرانند
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هرچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم

مجلس تمام گشت و بآخر رسید عمر
ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم

لیلا خانم گل هم کوتاه هم زیبا:

هر کس تو زندگیش تا یه حدی شانس داره
تا یه حدی جای پیشرفت داره
وقتی عقب تر از اونجایی که باید وامیسته.مقهور میشه
بد شانسی یعنی اینکه خدا برات جای پیشرفت نذاشته باشه!

مهسا جون خیلی قشنگ گفتن که:

خدا هرگز به بنده اش پشت نمی کند.این ماییم که از دریای بیکران لطف و رحمتش فاصله می گیریم.
این تجربه شخصی من است و به حرفی که می زنم کاملا ایمان دارم.
خدا همیشه پشت و پناه ماست و منتظر است که به خاطر گناهانمان توبه کنیم.اما این ماییم که ا خواسته مان اجابت می شود فکر می کنیم که خدا به ما پشت کرده.
اما خدا هست و حتی در اوج تنهایی ما آن زمان که فکر می کنیم همه درها به رویمان بسته شده و هیچ کس نیست باز او هست و اگر از پا بیفتیم در آغوشمان می کشد تا برویم.
فقط کافیست خدا را با قلبمان باور کنیم تا گرما و آرامش حضورش را احساس کنیم.

عبدالزهرای عزیز هم:

وقتی چیزی رو میخوای اول ببین خدا هم اونو دوست داره یا نه
بزار راحت تر بگم اگه دوستت یه کاری رو انجام بده که تو خوشت نمیاد حتماُ از دست دوستت ناراحت میشی و کمتر تحویلش میگیری چه برسه به زمانی که این کار خطا رو هزار دفعه انجام داده باشه
اگه گناهی رو انجام بدی که خدا ناراحت بشه حتماً بین تو و کسی که گناهی نکرده فرق میزاره
پس یادمون باشه کاری نکنیم که خدا رو از خودمون برنجونیم.

دیوونه ی زنجیری عزیز  هم خیلی قشنگ و خودمونی گفتن:

 ....میدونی اوس کریم با حال تر از این حرفاس...این وصله ها بهش نمیچسبه....میدونی خدا جون ما کلی بزرگتر اونیه که بخواد به ماها پشت کنه....اگرم میبینی بعضی چیزارو مطابق میل ما نمیکنه حکمت داره....خدای ما خیلی باحاله...

و و و و و خیلی جوابای خوشگل دیگه...دست همتون درد نکنه

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:1  به قلم مریم 

یه نوع مسابقه!!!!!

دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
بازم سلام.همون سوالی که تو پست قبلی عنوان کردمو میذاریمش واسه یه نوع مسابقه...

چطوره؟

سوال این بود:

چطور میشه که خدا با اون دریای رحمتش به بنده اش که عاشقانه دوسش داره پشت کنه؟

زیباترین جواب رو تو پست بعدی اعلام می کنم...منتظر جواباتون هستم دوستای خوبم!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:14  به قلم مریم  | 

تشکر ...

یکشنبه دوازدهم فروردین 1386

سلام و ممنونم از همه ی تبریکات و نظراتتون دوستای خوبم!

امروز سه بار سعی کردم آپ کنم.اما ..مگه این اینترنت مزخرف میذاشت.هی یه چیزیش می شد.منم گفتم از خیر آپ کردن بگذرم ولی متاسفم براتون.اصلا شانس ندارین!!!!!!

تا یادم نرفته از دختر خاله ی گلم تشکر کنم به خاطر همه ی نظراتش.مهربون!وقتی نظرتو می بینم خیلی خوشحال میشم.

 

و دیگه اینکه جناب غریب تنها لطف کردن چند تا جمله ی خوشگل توی قسمت نظرات نوشتن و خواستن که توی خیال آبی بذارمش.غریب تنها جان دستت درد نکنه .به امید روزی که نه غریب باشی نه تنها.البته به نظر من الانم نیستی.هیچ کس غریب و تنها نیست.همه ی ما خدا رو داریم.خدا بهمون پشت نکرده.یاد یه بیت شعر از اشراق اصفهانی افتادم که میگه:

 

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نيست          سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است!

 

به نظرم بیت قشنگیه ولی همیشه تو این موندم کی میشه که خدا با اون دریای رحمتش به بنده اش که عاشقانه دوسش داره پشت کنه؟

 

قرار بود فقط تشکر کنم و یه دونه عکس بذارما چی شد!!!!!!

اینم از اون جمله های زیبا...

 

کاش گلي بودم ميان انگشتانت تا وقتي به من نگاه مي کردي به تو مي گفتم خوشبختي تو آرزوي من است!

مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي...

 

میگم حالا که باز کامنتا رو دیدم چند تا شعر و جمله ی قشنگ دیگه هم هستن که حیفه ننویسمشون

(وبلاگ فرستنده جمله رو بالای نوشته لینک می کنم)با اجازه!

 

دلي شكسته و چنگي گسسته گيسويم

هر كسي را نتوان گفت كه صاحب نظر است
عشق بازي دگر و نفس پرستي دگر است
!

 

حرم

بیاندیش...
بهترین چیز چیست؟
آن را برایت آرزومندم
!

 

نجوا

زندگي برگ بودن در گذر باد نيست امتحان ريشه هاست...

 

راستش اصلا حالا حال و حوصله ی آپلود عکسی که می خواستم بذارمو ندارم.انشالله باشه واسه پست بعدی...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:43  به قلم مریم  | 

سالروز روزیست که روز را دیدم!

جمعه دهم فروردین 1386
شانزده سال پیش در چنین روزی چشم وا کردم و کوشیدم جهان را در چشمانم جای دهم.

خوب به یاد دارم که آن روز دستانم را سخت مشت کرده بودم آن گونه که می پنداشتی شی ای ارزشمند در مشت دارم.و آن شی ارزشمند تنها ذره ای از هوای درون مادر بود که تا به امروز ارزشمند تر از آن نیافته ام.

آری،من سخت می کوشیدم حداقل آن یادگار را از آن ایام شیرین حفظ کنم.اما...اما چشمانم که به جهان باز شد،چه زود آن طعم شیرین را از یاد بردم.چه زود دل به زیبایی های جهان بیرون دادم.اما خدا می داند که هنوز آنگاه که در غروب بی عاطفه ی بشریت تنها ماندم،تنها مادر می تواند عاطفه ای شود از آن من تا تنهایی را در من ریشه کن کند.

خوب به یاد دارم که آن روز من سخت گریستم.از آن جهت که بستر نه ماهه ام را از من گرفتند.سخت در شگفت بودم که چرا من هر چه بیشتر می گریم،دور و بریانم بیشتر می خندند؟!

چه روز عجیبی بود آن روز.مرا دست به دست می کردند.چیزی را به هم تعارف می کردند و هر کس به گونه ای شاد بود.اما زیباترین شادی را در لبخند مادر دیدم و به یاد ماندنی ترین ها را در چشمان پدر.

شانزده سال پیش!

آسمان شهرمان شروع به گریستن کرده بود.شاید دلش گرفته بود.چه شاعرانه می گریست.اشکهایش را نمی دیدم،اما کمابیش صدایش را می شنیدم.

صدای گوش خراش اتومبیل ها چه ناجوانمردانه هنرنمایی آسمان را ضایع کردند.

آسمان چه دل بزرگی دارد و چه تنهاست!شاید تنهایی اش او را اینچنین ناشکیبا ساخته است که بر همگان می بارد...شاید...کسی چه می داند؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:30  به قلم مریم  | 

مفهوم محبت تو این دوره زمونه ...

سه شنبه هفتم فروردین 1386

« محبت از درخت آموز که شاخه از سر هیزم شکن هم بر نمی گیرد.»

 

یه زمانی این جمله رو خیلی دوست داشتم.باورش داشتم.اما الان احساس می کنم بازی خوردم.از روزگار.می بینم محبت اون چیزی نیست که من فکرشو می کردم.مفهوم خودشو از دست داده.نه اینکه کم رنگ شده باشه،نه اتفاقا خیلی پررنگه.اما حیف که با مداد سفید رو برف نوشتنش.

 

این روزا بیشتر از همیشه واژه ی محبت رو می شنوم اما لمسش نمی کنم.دوستش دارند اما باورش ندارند.می خواهند با محبت باشند اما بلدش نیستند.

 

این روزا آدما انقدر کتاب «چگونه پولدار شویم؟» یا «چگونه فرد موفقی باشیم؟»رو خوندند که دیگه وقتی دیوان حافظ میاد دستشون،مثل قدیما،با خوندن یه بیتش به مراد دلشون نمی رسن.

 

این روزا کی وقتی اسم فاطمه(س) رو می شنوه،سراسر آه میشه؟...این روزا آه آدما فقط واسه فیلمای هندیه نه برای کودک خرابه نشین نه برای اونی که شبا زیر اندازش یه خاک سرده و رواندازش آسمون بی ستاره.

 

این روزا آدما با برداشتن غمی سنگین از رو یه دوش خسته دلشون وا نمیشه... این روزا آدما زمانی دلشون خوشه که حساب بانکی شون پر و پیمون باشه.

 

این روزا پنجره ها هم دیگه دل آدمو شاد نمی کنن! مثل اون روزای دور با وا شدن پنجره دلمون وا نمی شه.اون روزا حاصل نفس عمیق جلو پنجره،دمیده شدن زندگی توی روح آدمی بود و این روزا چی؟غیر از چند تا سرفه ی خشک و پر سر و صدا! ... ولی ما اصلا وقت نمی کنیم به این چیزا فکر کنیم!

 

کاش کمی،فقط کمی،آبی می شدیم!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:34  به قلم مریم  | 

آبی آرام بلند

دوشنبه ششم فروردین 1386

قرار بود امشب آپ کنم اما نه با این شعر.یه چیز دیگرو آماده کرده بودم.یه مطلب راجب اتحاد ملی و انسجام اسلامی اما نمی دونم چرا هوس کردم این شعرو آپ کنم.به هر حال ...

 

آبی آرام بلند

 

 

دیگر از این آبی آرام بلند هم بیزارم

دیگر حتی ماهی سرخ درون حوض را هم می آزارم.

 

خسته ام از یک شب طولانی و خالی ز عشق

می گریزم از نگاه ساده ی پنجره ی رو به دمشق

 

کاش مردم گاه بی گاه آبی می شدند

از ریا و ترس و نومیدی عاری می شدند

 

کاش دیشب اینقدر مشکی نبود

یا که بین عاشقان رشکی نبود

 

کاش شعرم یک شعر ناب بود

خواهشم از آسمان یک کاسه ای از آب بود

 

پنجره رو به افق،من رو به غم،او رو به نور

گام هایش یک به یک بر جاده ای رو به عبور

 

می روم،می گیرم از رو آن نقاب کهنه را

کاو ببیند عشق پاک دشنه خورده را

 

حیف،حیف کاو رفته است و من ز غم سیر آمدم

آه یک افسوس و پرسش:«باز هم دیر آمدم؟»

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:45  به قلم مریم  | 

عاقبت یک روز ...

شنبه چهارم فروردین 1386

تو حریم سبز درختای شمشاد نشسته ام.دلم می خواست بنویسم اما نه قلمی آورده بودم نه کاغذی.

بالاخره پس از جستجوی فراوان دفتر و مداد نقاشی فاطمه کوچولو رو قاپیدم و الان دارم می نویسم.

 

چنان بادی داره می وزه که آرامش رو از گلای شقایق و حتی درختای تنومند باغ گرفته.برای نگه داشتن شال روی سرم به زور متوسل شدم.یاد اون بامدادی افتادم که وقتی همه خواب بودن من باز کاغذ و قلمم رو ورداشتمو لب باغچه توی حیاط نشستم.

 

یاد اون روز بخیر . ساختمون خونه توی اون موقع از صبح چه عظمت و شکوهی داشت.

 

داشتم می گفتم. اون روز وقتی داشتم در کمال آرامش،جلال صبح رو به روی کاغذ می آوردم و تو حال خودم و صبح غرق بودم یهو صدای احیانا یه بز چنان منو از جا پروند که قلم یه متر اونورتر افتاد.

 

بعد که به خودم اومدم نمی تونستم از خنده خودمو نگه دارم.بالاخره نفهمیدم اون بز اون روز تو کوچه چیکار می کرد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:12  به قلم مریم  |