تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی...

آی آسمان!

چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است!

اما من دیگر آسمان را نمی خواهم.آسمانی که رنگ آبیش کدر شده به چه دردی می خورد؟اسمانی که حتی دیگه شبهایش هم ستاره باران نیست.

آی آسمان! چرا انقدر پاک نماندی تا من هم پاک بودن تو را ببینم.چرا خودت را محفل پرنده های آهنین کردی؟تو پر پرواز لطیف آن گنجشک کوچک را به بالهای آن غول پیکر ترجیح دادی!

آسمان...آسمان!گناه دریا چیست که باید کدری تو را او هم تحمل کند.تو حتی به او هم رحم نکردی!
هر بار که باران می بارد میگویم این بار دیگر آسمان همان آسمان صاف قدیمها می شود!اما چه خیال باطلیست دیدن صافی تو در این زمانه!

بی خیال!دل ما که دل نیست...نگاه ما عادت دارد همیشه آبی ببیند...مهم نیست چه می بینم...مهم این است که زیبا ببینم!

پنجره را می گشایم و لبخند زنان می گویم:"چه آسمان قشنگی!..."

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:29  به قلم مریم  | 

مگر چه می شود گاهی...

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386

مگر چه می شود گاهی به صدای تپش های قلبمان گوش دهیم و از خواسته اش ساده نگذریم.مگر چه می شود گاهی دل به شبرنگی چشمانی آسمانی بسپاریم و فارغ از قید و بندها بی خیال همه چیز شویم.

مگر چه می شود گاهی،آن هنگام که می خواهد یک احساس،یک عشق و یک علاقه متولد شود بی درنگ دریچه ی دلها را نبندیم.

مگر چه می شود گاهی غرق شویم در رویاها،رویاهای زیبایی که زشتی حقیقت را می پوشانند.

مگر چه می شود ... مگر چه می شود آن که آرزوی داشتنش را داریم از قاب چوبی کنار پنجره بیرون بکشیم و کاری کنیم که از بی ملالی تا همیشه هم خانه ی قلبمان شود؟

مگر چه می شود با هم بمانیم،با هم بخندیم،با هم اندوهگین شویم،با هم زندگی کنیم و بالاخره با هم بمیریم.

مگر چه می شود کمی احساس داشته باشیم؟ مگر چه می شود گاهی از مرغ عشق درس بگیریم.او که اگر همدمش تنهایش گذاشت می میرد؟

چرا گاهی آنقدر سنگدل می شویم که عشق را بمیرانیم تا هوس زنده بماند؟ چرا گاهی سبز می شویم مثل بهار و گاهی نیز عریان مثل پاییز ؟چرا از سبزی بهار چیزی نمی فهمیم و از عریانی پاییز پند نمی گیریم؟ چرا احساس را می کشیم؟ چرا دروغ می گوییم حتی به او که تمام زندگی مان است؟

خاموش می شوم.نه مثل باد که هر لحظه های و هو دارد.نه مثل موج که هر لحظه می خروشد بلکه مثل برف که با همه ی زیبایی اش خاموش است!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:42  به قلم مریم  | 

آن شب نیز به خاطره ها پیوست!

سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386

چه خوب که امشب نیز با صدای باران به خواب می روم.چه خوب که امشب نیز خوابهایم بارانی خواهند بود.

چه خوب که نوشته هایم باز خیس خیس اند.چه خوب که اینبار آسمان رویاهایم را آبی ساخته است و من می توانم با اسب رویاهایم تا آسمان آبی خیال پیش بتازم.

چه خوب که خدا هست.زندگی نفس می کشد و باران هم می بارد.چه خوب که امشب صدای ناله نمی شنوم.چه خوب که شبم آبی شده است!

...و همین برای خوشبخت بودن کافی است!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:25  به قلم مریم  |