تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی...

یه مژده!

یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
سلام...خوبین؟

اگه تا الان پستهایی مثل پست قبلی رو نمی خوندی و نظر می دادی زیاد مشکلی نبود.چون واسه خودم نوشته بودمشون(البته از دوستانی که واقعا می خوندن و نظر می دادن ممنونم)

اما این پست برای شماست.پس مجبوری بخونیش! حالا اگه کنجکاو شدی هی نگو حالا چه خبره مگه؟لطف کن بقیشو بخون...

نظر به اینکه این همه افراد با ذوق و خوش ذوق دور و ورمون دیدیم گفتیم فایده نداره باید یه کاری کرد ما هم دست به کار شدیم و تصمیم به برپایی یه سایت و انجمن ادبی گرفتیم.جایی که علاوه بر قرار دادن نوشته هامون نقد هم بشه تا به بهتر شدن قلممون کمک شود...پس اگه حاضر به همراهی هستین نظر بدین...

دوست عزیز...تو رو به جون هر کی دوست داری این دفه رو بی خیال شو و نگو"نوشته هات خیلی قشنگه به منم سر بزن"!

نظر شما به منزله ی همراهی ماست!

برای تنهایی هایم هم بروز شد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:21  به قلم مریم  | 

آینه

دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386

آینه...تصویری مبهم و صدایی گرفته که می گوید:این منم؟!

و سپس پلک هایی هراسناک از باز شدن...و مژگانی لرزان...

دستی جاخوش کرده بر گونه...و سرانگشتانی که خیسی مژگان را حس می کنند.

ناگاه زمین می لرزد.آونگ ساعت دیواری دست و پای خویش را گم می کند...

آینه را توان تحمل حجم سنگین این اندوه نیست...می شکند...وسپس لبخندی که شکوفا می شود و پلک هایی که عاری از اضطراب باز می شوند.

آینه ماموریت خود را به خوبی به پایان رساند.سرانگشتی که از سرخی خون می درخشد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:7  به قلم مریم  | 

سیب سرخ

یکشنبه سیزدهم خرداد 1386
سلام.خوبین؟...قبل از اینکه داستان رو بخونید باید بگم که...دوست دارین قالب وبلاگ عوض بشه؟

خسته بود از تنهایی.خسته بود از روزا و شبای تکراری.دلش به درد اومده بود.از اینکه وقتی شبا بر می گشت خونش باز خودش بود و خودشو یه خونه ی سرد و ساکت و یه تلفن پیغم گیر که هر دفه به امیدی اونو روشن می کرد اما وقتی می دید باز هیچ پیغامی نداره دلش می گرفت.

او تنها بود.یعنی تنها شده بود.به جرم گناهی ناکرده.به جرم سخنی نرانده.

شب که به خونه برگشت باز خونه رو ساکت و سرد دید.بدون هیاهو بدون بخار بدون امید.

به طرف پنجره رفت.پرده رو کنار زد.پنجره رو باز کرد.روبروش یه شهر بزرگ بود با انبوه چراغای روشنش.با انبوه مردم در حال عبورش.و باز مثل همیشه از خودش پرسید:"چرا سهم از این همه آدم هیچ است؟"

مرد یاد گذشته هاش افتاد.اون موقع ها که اونم یه سهمی از زندگی داشت.اون وقتا که اونم شاد بود.اون موقع زندگی چه جمله های قشنگی داشت واسش.اونا بودن و یه سیب سرخ.اون وقتا که به جای یه دسته رز سرخ یه سبد سیب سرخ بهم هدیه می دادند.چقدر دلش هوای اون روزا رو کرده بود.

زندگی شو با یه سیب سرخ شروع کرده بود و می خواست با یه سیب سرخ تمومش کنه.

سیب رو از روی میز برداشت.قبلا آماده اش کرده بود.با مرگ فقط به اندازه ی یه گاز زدن فاصله داشت.

ناگهان یه قناری کوچک که از شلوغی بیرون دلش گرفته بود از پنجره رد شد و به اتاق وارد شد.همون جایی که مرد سیب به دست نشسته بود.قناری آروم رفت کنار تلفن و درست روز دکمه ی پیغام گیر جاخوش کرد.وزن قناری به دکمه فشار آورد و ناگهان یه صدا توی اتاق پیچید.صدایی که برای مرد خیلی آشنا بود.صدایی که سالها انتظار شنیدنش رو کشیده بود.

صدا گفت:"یه سبد سیب سرخ اینجا منتظر توئه.نمی خوای یه گاز بزنی؟"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:6  به قلم مریم  | 

این بار تنها برای تو می نویسم!...صادقانه...

سه شنبه هشتم خرداد 1386
خدای من!دلم را دریایی کن.آنقدر عظیم که بزرگترین و دردناکترین مشکلات در دریای دلم غرق شوند.

خدایا!آنگاه که احساس کردی از راهت دور می شوم نورت را به قلب من بتابان.

خدای خوب و مهربان من!مهر هر آن کس که مرا از مهر تو دور می کند از دلم بیرون کن!

خدایا!نمی گویم مگذار چشمانم بارانی شود زیرا که باران چشم هایم مرا به یاد تو می اندازد.

خدای من!مگذار در این غروب انسانیت تنها شوم.تنها بودن یعنی نداشتن تو!

خدایا!راهی بس سخت در پیش رو دارم.تنهایم مگذار...نگاهت را از من مگیر...هر چند بارها در امتحانت شکست خورده ام اما می دانم تو آموزگار آمرزنده ای هستی!

پس باز دستانم را به سوی تو دراز می کنم ای مهربان ترین مهربانان!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:51  به قلم مریم  | 

نفس بکش و زندگی را ببلع!

یکشنبه ششم خرداد 1386

زندگی چیست؟!

آیا جز این است که به لبخند شقایقی پاسخ دهیم؟آیا این نامردی نیست که شادی و شعف پرستوها را ببینیم و شاد نشویم؟

و یا آواز مرغ عشق را بشنویم و از شور عشق لبریز نشویم؟

به راستی زندگی این نیست؟

ما دنبال چه هستیم؟

حیف نیست،چشمک ستاره ها را بی پاسخ بگذاریم؟آیا دور از ادب نیست که سلام صبح را نادیده بگیریم؟

اگر شکفتن شکوفه های بهار نارنج را دیدی،و از درون احساس شادمانی نکردی،بر زنده بودنت شک می کنم.

مگر می شود نوازش نسیم را چشید ولی از معنای زنگی سرشار نشد!

با چشم دل بنگر! ...

همین امروز که پا از فضای بسته ی خانه بیرون گذاشتی،نسیم را باور کن،شکوفه ها را با سرانگشتانت نوازش کن!اینبار آواز مرغ عشق را با گوش دل بشنو!

در این هنگام است که واژه ی زندگی را با تمام وجود لمس خواهی کرد! ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:37  به قلم مریم  | 

چه تنگنای سختی است!...

پنجشنبه سوم خرداد 1386

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:43  به قلم مریم  |