تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی...

آیا انسان از تبار بوزینه است؟

یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
سلام...ممنون از تبریکات...به خواهرم حواله شد!

این پستم یه کمی متفاوته نسبت به پستای دیگه ی این بلاگ...توی یه کتاب خوندم گفتم بد نیست اینجا بگم...

آدم و حوا، منشأیی خاکی دارند و مبدل از نوع حیوانی دیگر نیستند. خداوند با دست قدرت خود خاک(تراب) را از پهنه ی زمین برمی گیرد و آن را مبدل به گل(طین) می کند و پس از آن که چون سفال خشک(صلصال کالفخار) گردید، از روح خود در آن می دمد و آنگاه به فرشتگان امر می کند که بر او سجده کنند. حوا نیز از گل آدم خلق می شود و به عنوان همسر آدم به زاد و ولد می پردازند و به تدریج نسل انسان بر روی زمین گسترده می شود.

ذکر این نکته لازم است که واژه های تراب(خاک)، طین(گل)، صلصال(گل خشکیده) بیان مراحل خلقت آدم است که از خاک شروع می شود آنگاه مبدل به گل و سپس خشک می گردد و روح در آن دمیده می شود.

بر این اساس باید گفت که نظریه انسان از تبار بوزینه، برخلاف آموزه های بدیهی وحی و اسلام است و در تعارض با کرامت نوع انسان که اصلی اساسی در مبانی انسان شناسی ادیان توحیدی به شمار می رود، می باشد.

آنچه تاریخ نویسان و نظریه پردازان غرب جدید، در باب ادوار تاریخ بشری و سرگذشت معیشت انسان و چگونگی فراگیری فنون زندگی اش می گویند مبتنی بر حدس و گمانه زنی و تیر در تاریکی انداختن است و نه مستند به ادله و شواهد و قرائن روشن و اطمینان آور؛ به دلیل تأمین خواست اشرافیت جدید(بورژوازی)، ابتدا نظریه ای ساخته می شود و آنگاه به جستجوی ادله و استنادات و شواهد آن برمی آیند و در هر مورد که از نظریه بافی در می مانند و حلقه های مفقود رخ می نماید، سخن از تصادف و اتفاق و جهش می گویند و انتظام سرمدی و الهی عالم را انکار کرده تا انسانی رها و بی پناه و سرگردان که ماده ای قابل برای صورت بخشی نظام بورژوازی باشد، خلق نمایند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:58  به قلم مریم  | 

تولد!

جمعه بیست و سوم شهریور 1386

تقویمم وقتی به این روزا میرسه هر چقد غمگین، شادم می کنه...امشب تولد یه فرشته است ...دوست داشتنی مثل مادر...کسی که توی ناامید ترین لحظه هام امیدوارم کرده و  بهم این اطمینان رو داده که همیشه گوشی هست برای شنیدن حرفام و شونه ای برای خالی کردن دل تنگیام...

آبی ترین خوشی ها تقدیم تو باد...

سرسبز باشی خواهرم!

 

برای جلوگیری از هرگونه فامیل بازی در این پست براتون یه چند خط اراجیف هم ردیف می کنیم!!!

 

بودن در عین نبودن

 

وقتی

خالی می شوی از هر بودنی

و پر می شوی از عدم

آن جا

در آن تاریکی

صدای جیرجیرکی

با تمام وجود

هستی اش را فریاد می زند!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:32  به قلم مریم  | 

خاموش

دوشنبه نوزدهم شهریور 1386

خاموش

من تو را فانوس می خواهم ولی

هستی ام

خاموش می بیند تو را!

 

*

 

بوی ماه رمضون بوی ماه مهر...می چسبه حسابی!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:54  به قلم مریم  | 

تبسم تلخ!

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

غم و غصه هایش زیاد بود. نگاهش را رنگ داد و نگذاشت کسی بفهمد. ولی می دانست باز هم نگاه عابران به او جور دیگریست. مثل همیشه لبخندی تلخ گوشه ی لبانش نشست. خس خس سینه اش بیشتر شده بود اما اهمیت نداد. قدم های ناتوانش را بلندتر برداشت.

خدا را شکر کرد که دیر نرسیده و اصغر سه سوت بساطش را جمع نکرده است. پولهای مچاله شده کف دستش را که از عرق خیس شده بود، آزاد کرد.

به طرف اصغر رفت و بعد از سلام، اسم دارو را گفت و پول را به طرفش گرفت. اصغر سه سوت، تند و سریع گفت:«این چیه مرد حسابی؟! با این پول، شیشه شو هم دستت نمیدن. قیمتا سه برابر شده!» و باز شروع کرد به چانه زدن با مشتری.

 

یک لحظه خواست فریاد بزند اما نه...او، آن موقع که جانش را برای وطنش گذاشت، صابون این چیزها را هم به تنش مالیده بود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:28  به قلم مریم  | 

اللهم عجل لولیک الفرج

چهارشنبه هفتم شهریور 1386

دوست دارم از تو و آرامش معنوی ات بنویسم. اما قلم که بدست می گیرم باز از دلتنگی می نویسد و دلتنگی...

خورشید جمعه، انوارهای طلاییش را که بر گستره ی دنیای کوچکم می پراکند، دلم را لبریز می کند از امید آمدنت و غروب که می شود من می مانم و حجم عظیمی از دلتنگی و آبنبات چوبی ای از امید که دلم را تا جمعه ی بعد به آن خوش کنم.

دیروز ناله های دو عاشق که فریاد می زدند:«اللهم عجل لولیک الفرج»، دیوارهای دلم را لرزاند و امروز تنها فریاد یکی از آنها به آسمان، بلند بود. آخر، دیگری خود به آسمان رفته بود. مولای من! فردا چه می شود؟

خدایا عطایم فرما

آرامشی ، تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.

شهامتی، تا تغییر دهم آنچه را که می توانم.

بینشی، تا بدانم تفاوت آن دو را...

 

جبران خلیل جبران

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:51  به قلم مریم  | 

آمدیم!

دوشنبه پنجم شهریور 1386
سلام...خب دیگه اومدم!...چی بذارم؟...یه شعر خوبه؟...پس...

بازگشت

من و تنهایی!

وقتی

 از پله های تنهایی ام بالا می آمدم

حضور هراسان  یک روح/یک فرشته

تنهایی ام را بلعید؛

طعم تنهایی من

به تلخی یک آه

آنچنان که او را از گلو خفه کرد

و باز               

من ماندم و

تنهایی!

....

راستی یه فرصت خوب که نه عالی دارم...ماه رمضونو میگم.

 عید همگی مبااااارک!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:50  به قلم مریم  |