تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی...

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست!...

دوشنبه سی ام مهر 1386

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
 دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
کسری من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
 من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
 با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
 دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
 ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

*

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من! نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من ازتو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

"جناب بهمنی"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:36  به قلم مریم  | 

لبخندت زندگی می بخشد!...

پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
این پستم یه چیزی تو مایه های آشه...عاشقانه، عارفانه، چرتانه!!!...خدا به دادتون برسه!

مادربزرگممادربزرگم

روزهایش

از حادثه خالی وُ

از تکرار مکرر زمان پر

در انتظار ثانیه هایی برای هیچ

و عبوری بی تفاوت برای بازنگشتن

 

شب هایش

از خاطره لبریز و از حقیقت تهی

و بی تحمل از خواب و سرشار از بیداری

او، می چرخد به دور زندگی

اینگونه!

*

آن دم که سجاده ی دلم را پیش روی تو می گشایم، گوش هایم صدای باز شدن قفل هایی که خودم بر درها زده بودم را می شنوند و دلم هیچ دیواری را بین خود و خدایش نمی یابد.

وقتی چشم های دلم را باز می کنم دستهایت را که آماده گرفتن دستهایم است می بینم و پر می شوم از حس پرواز!

در واپسین میهمانی پربرکتت دستهای نیازمندمان را فراموش مکن!

*

یه گروه سه نفره تشکیل دادیم. انتخاب موضوع پروژه رو به عهده ی من گذاشتند. به نظرم "نقش پدر در تربیت فرزند" پروژه ی خوبی می شد. وقتی موضوع پروژه رو پرسید تازه یادم افتاد که پدر اون هیچ نقشی در تربیتش نداشته است. اما نه...اون بهش یاد داد "اینگونه نباشد".

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:36  به قلم مریم  | 

چیدن نمی دانست!

سه شنبه سوم مهر 1386

دستانش سرخ بود و

دلش بوی مرگ می داد

از پشت کوه عاشقی آمده بود

اما عاشقی نمی دانست.

سیبی دید

چیدن نمی دانست!

ناچار به نگاه شد

و ماندن برای سیب!

 

ساده بود

سادگی اش را به سیب داد

دلش در حسرت سیب ماند

جاده را فلج کرد

ماند

سیب را خواست

چیدن نمی دانست

 

هر غروب

دستانش بوی سیب می داد

و مرگ از دلش پر می کشید

سیب را می خواست

چیدن نمی دانست

 

فریادش

رساتر ز باد

روشن تر از آفتاب

خروشنده تر از رود

در گلو خفه ماند.

 

سایه ی درختی تنها آشیانش شد

جاده او را می خواند و او سیب را.

سیب آن بالا چه ابهتی داشت

نوازش می دانست

بوییدن می دانست

حالا عاشق شدن هم می دانست

اما

چیدن نمی دانست

 

آسمان

یک تکه ابر شد

ابر باران شد

ریخت بر سر سیب

می خندید

می رقصید

گوارا بود قطره هایی که از تن لطیف سیب

راهی لبهای تشنه اش می شد

و هیچ نمی دانست

کفش های کهنه اش را

مرداب بلعیده است!

 

----------------------------------------------------------------

۱. من هم چیدن نمی دانم!

۲. اول مهر امسال خیلی متفاوت بود. یه جورایی حسش نیست.

۳. هیچ وقت اینجوری نبودم...حالا چه جوری بماند!

۴. اگه نتونستم به موقع جواب کامنتاتون رو بدم ببخشید دیگه.

۵. پست قبلی ادامه داره...خیلیا خوششون نیومد...چرا؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:20  به قلم مریم  |