تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی...

روزگاریست غریب!

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
روزگاریست غریب

                         که در آن شمع به پروانه نگاهی نکند.

که در آن دل که شکست

                                 دگری هیچ صدایی نکند!

روزگاریست غریب

                          که جهان جامه به تن جز به سیاهی نکند

بشر اهل زمین

                         طلب مغفرت از لایتناهی نکند.

 

روزگاریست غریب....

پی سهرابم من

                   پی فریادش باز:

                                       " کای زمینی!

                                                  دل عاشق طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکند..."

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- تولد، تولد فاطمه کوچولو بود...قربونش برم طاقتش طاق شد تا یک سال گذشت و به تولدش رسید...تا چند سال پیش منم همینجوری بودم. از دو سه ماه قبل تولدم روزشماری شروع می شد دیگه همه می دونستن دقیقا چند روز دیگه تولدمه!!!

اول خرداد امتحانای نهایی مون شروع میشه...تا اون موقع تعطیلیم...خدا خودش این یه ماه رو به خیر بگذرونه!!!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- حافظ : اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را / به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را.

 صائب : اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را /به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را /هر آن كس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد / نه چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را

شهريار : اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را / به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را /هر آن كس چيز مي بخشد به سان مرد مي بخشد /نه چون صائب كه مي بخشد / سر و دست و تن و پا را / به خاك گور مي بخشند / نه بر آن ترك شيرازي / كه برده جمله دلها را

!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:57  به قلم مریم  | 

چارساله می شوم گاهی!

جمعه بیست و سوم فروردین 1387

روزها مچاله می شوم گاهی

راهی هر چه چاله می شوم گاهی

در سکوتی عجیب می مانم

حجمی از ناله می شوم گاهی

هوس بستنی، نق زنی، گریه

باز چارساله می شوم گاهی

گاه زرد و آبی و گه سبز

سرخ مثل لاله می شوم گاهی

۱۷فرودین۸۷

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:45  به قلم مریم  | 

هشتاد و هفت!

سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

این دفه دیگه حسابی دیر شد.امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه. تولدمم گذشت و اینجا نبودم که بیام اپ کنم حالا زیاد فرقی هم نمی کنه. از سعیده و ندا و محمدمهدی ممنونم که تولدم یادشون بود و تبریک گفتن!

دلم برای شلمچه، هویزه، چزابه، دهلاویه، اروندکنار، فکه، طلاییه و ... تنگ شده. از الان غصه اینو دارم که اگه سال دیگه نتونم برم چیکار کنم!

این چند خط رو اونجا نوشتم:

اینجا، طلائیه. با گنبدی طلایی و زمینی آسمانی! اینجا کسی برای گریه هایت دلیل نمی خواهد. خود را به سکوت سنگری اسمانی می سپاری و عاجزانه اشک می ریزی و فریاد می زنی:"دوست من، سه راه شهادت ...افسانه نیست!"

 

فردا هم که سیزده بدره...ما که تازه اومدیم تو کجا بریم در؟!... به شما خوش بگذره!

---------------

نمی خوام مثل اونی باشم که نمک رو میخوره و نمکدون می شکنه...همیشه هم بلاگفا رو به عنوان بهترین سرویس دهنده معرفی کردم اما بی خیال مسدود نکردن وبلاگهایی که به اعتقاداتم توهین می کنن، شدن یه چیز دیگست! این لوگو رو هم با دست کاری تونستم بذارم چون امکان درجش تو بلاگفا نبود. امیدوارم که مدیریت بلاگفا از حذف نکردن این جور وبلاگا منظوری نداشتن...  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:41  به قلم مریم  | 

چی باشه خوبه؟

شنبه ششم بهمن 1386
سلام. ممنون از لطف همتون (و هندونه هاتون!)! این ایام رو بازم بهتون تسلیت می گم خدا کنه بتونیم خوب ازش استفاده کنیم و قدر فرصتا رو بدونیم. به بعضی از دوستان نتونستم سر بزنم، خیلی ها رو هم فقط یه گل گذاشتم...همینجا بگم که از سر بی توجهی نبوده، نرسیدم. جبران می کنم.

امروز مسابقه انشا نماز دادیم...یه نماز سه رکعتی هم غیر از انشا باید می خوندیم...تقریبا بدون آمادگی رفتم...انشا رو که یه کاریش کردم تا نوبت رسید به نماز...دو تا داور و شرکت کننده های دیگه همچین زل زده بودن بهم که نمی دونستم چی دارم می خونم...قنوت رو که یادم رفت بخونم بعد دوباره برگشتم خوندم!...خلاصه که نماز جالبی شد!!!

الان تقریبا یه ربعه دارم فکر می کنم نمی دونم غیر از اینا چی رو باید آپ کنم..."بازم شعر؟"...یکی اینو تو یکی از کامنتا گفته بود...خب چیکار کنم چند وقته داستان هم نمی نویسم البته از قبل هست ولی اونا رو نمی خوام بنویسم...خب یه جوری تحمل کنین...لطفاً!

اینو شب تاسوعا بود، عاشورا بود؟....نمی دونم دقیق یادم نمیاد، نوشتم ولی هر شبی بود که عجیب دلم گرفته بود.اسمش هم نمی دونم چیه؟!

شب رنگ چشمان سیاهم دارد امشب

از آسمان گویی عزا می بارد امشب

من آه مظلومیت زینب شنیدم

از کربلا درد فراق و شب شنیدم

آئینه هم امشب به درد او شکسته ست

چون فاطمه از درد و رنج و ناله خسته ست

امروز خورشید از نگاه غرب تابید

زیرا رقیه در حضور مرگ خوابید

دریاچه امشب در تب و بی تاب خشکید

حلقوم عباس از فراق آب خشکید

چندی پرنده در هوای تازه پر زد

کاین غم دوباره بر دل دیوانه سر زد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:9  به قلم مریم  | 

دیریست دلم گرفته باران!

سه شنبه یازدهم دی 1386
غدیر هم گذشت...عجیب عیدی گرفتم! این روزا واژه های غریبی میان رو کاغذ...مثل اینا...

دیریست دلم گرفته باران

اشکم که ز غم سرشته باران

چندیست "اسیر دست اویم"

بر لوح دلم نوشته باران!

باران! دل من چو راز دارد،

از او طلب نیاز دارد،

آن ماه سفر کرده ی دیروز،

مرغیست خموش و ناز دارد.

باران به دلم غمی نشسته

من بال و پرم. ولی شکسته!

باران مه من چه حال دارد؟؟؟

این دل ز تو هم سوال دارد!

باران برِ من ببار باران

از او خبری بیار باران

آه ای دل ناصبور، صبری

آرام بمان، قرار قدری...

....................................

- انگار قالب جدید بهم نمیاد...قبلیه به هم ریخت...البته ظاهرا واسه بعضیا سالم بوده ولی همین که خودم به هم ریخته می دیدمش اعصابمو یه کمی خط خطی می کرد...خلاصه کلی منت این قالب رو کشیدم تا حاضر شد برگرده سر جای خودش!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:1  به قلم مریم  | 

کم کم دارم یاد می گیرم...

جمعه هفتم دی 1386
 

دارم یاد می گیرم دوست نداشته باشم...دارم سنگ بودن رو یاد می گیرم...چونه هامم حق لرزیدن ندارن

بی خیال...غدیر مبارک!

در پناه حق

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:3  به قلم مریم  | 

تکذیب عشق

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
من عشق را، از ورای حادثه تبخیر می کنم

از شوق نارس مریم

از بغض کهنه ی شبنم

تکثیر می کنم.

تصویر مات کودکی ام را

با آیه های شوم زمانه

ترکیب می کنم.

من مرگ احساس

تخریب دهلیزهای قلب بی ترانه را

تصویب می کنم.

من در همین مکان

پشت همین ثانیه های رفته با زمان

هرگونه مهر را با قلم سبز عاشقی

تکذیب می کنم.

اینجا هوا پرِ عطر تند مردگی ست

اینجا به اشتباه، گمانم، به نام زندگی ست.

اینجا نفس عاریه ای

شعر قافیه ای

عشق ثانیه ای ست.

اینجا کتابها پر افسانه نه

پر جنگهای شوالیه ای ست...

۲۱ آبان ۸۶

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:23  به قلم مریم  | 

در شبی نرم تر از برگ درخت، دل من باز بدو می نالد:

دوشنبه هفتم آبان 1386

- صبر کن، تند مرو من پر از افسوسم

حیف باشد که در این سِحر سَحر، ندهی فانوسم

صبر کن، آهسته، دیو شب کرده کمین

بروی من به که نالم آنگاه؟! سیب افتاده زمین

صبر کن آه هنوز، می کشم بار گناه

تو رحیمی دانم، من به دنبال نگاه

 

ناگهان از اطراف می رسد آوایی

مثل اینکه دارد از دلم آگاهی

- بس کن این حرف و حدیث، تو که خود می دانی

باز از پس فردا، می شوی نادانی!

- رام کن نفسم را، بزنش ننگین است

هیچ کوتاه نیا، جرم او سنگین است

پای من در بند و دست تو بخشنده

نه، نبخش. انصاف است؟ این نخواهد شد بنده!

..........................

۱- سیب برای من نماد غروره.

۲- انتخاب کنید پست بعدی رو: داستان؟ شعر؟ ادامه خلقت انسان؟ ...آخه نوشتن و آپلود عکس این پست کمتر از ۱۰ دقیقه طول کشید ولی انتخابش حدود نیم ساعت...چقدم زیاد!!!!!!

۳- راستی تولد بیشتر دوستام توی این ماهه...۲، ۸، ۱۲و ...! خلاصه تولد همگیشون مبارک! چه کم خرج!!!

۴- جایی خواندم: " هنوز نفهمیده ام علامت تعجب های درون دفترم را! "

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:52  به قلم مریم  | 

لبخندت زندگی می بخشد!...

پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
این پستم یه چیزی تو مایه های آشه...عاشقانه، عارفانه، چرتانه!!!...خدا به دادتون برسه!

مادربزرگممادربزرگم

روزهایش

از حادثه خالی وُ

از تکرار مکرر زمان پر

در انتظار ثانیه هایی برای هیچ

و عبوری بی تفاوت برای بازنگشتن

 

شب هایش

از خاطره لبریز و از حقیقت تهی

و بی تحمل از خواب و سرشار از بیداری

او، می چرخد به دور زندگی

اینگونه!

*

آن دم که سجاده ی دلم را پیش روی تو می گشایم، گوش هایم صدای باز شدن قفل هایی که خودم بر درها زده بودم را می شنوند و دلم هیچ دیواری را بین خود و خدایش نمی یابد.

وقتی چشم های دلم را باز می کنم دستهایت را که آماده گرفتن دستهایم است می بینم و پر می شوم از حس پرواز!

در واپسین میهمانی پربرکتت دستهای نیازمندمان را فراموش مکن!

*

یه گروه سه نفره تشکیل دادیم. انتخاب موضوع پروژه رو به عهده ی من گذاشتند. به نظرم "نقش پدر در تربیت فرزند" پروژه ی خوبی می شد. وقتی موضوع پروژه رو پرسید تازه یادم افتاد که پدر اون هیچ نقشی در تربیتش نداشته است. اما نه...اون بهش یاد داد "اینگونه نباشد".

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:36  به قلم مریم  | 

چیدن نمی دانست!

سه شنبه سوم مهر 1386

دستانش سرخ بود و

دلش بوی مرگ می داد

از پشت کوه عاشقی آمده بود

اما عاشقی نمی دانست.

سیبی دید

چیدن نمی دانست!

ناچار به نگاه شد

و ماندن برای سیب!

 

ساده بود

سادگی اش را به سیب داد

دلش در حسرت سیب ماند

جاده را فلج کرد

ماند

سیب را خواست

چیدن نمی دانست

 

هر غروب

دستانش بوی سیب می داد

و مرگ از دلش پر می کشید

سیب را می خواست

چیدن نمی دانست

 

فریادش

رساتر ز باد

روشن تر از آفتاب

خروشنده تر از رود

در گلو خفه ماند.

 

سایه ی درختی تنها آشیانش شد

جاده او را می خواند و او سیب را.

سیب آن بالا چه ابهتی داشت

نوازش می دانست

بوییدن می دانست

حالا عاشق شدن هم می دانست

اما

چیدن نمی دانست

 

آسمان

یک تکه ابر شد

ابر باران شد

ریخت بر سر سیب

می خندید

می رقصید

گوارا بود قطره هایی که از تن لطیف سیب

راهی لبهای تشنه اش می شد

و هیچ نمی دانست

کفش های کهنه اش را

مرداب بلعیده است!

 

----------------------------------------------------------------

۱. من هم چیدن نمی دانم!

۲. اول مهر امسال خیلی متفاوت بود. یه جورایی حسش نیست.

۳. هیچ وقت اینجوری نبودم...حالا چه جوری بماند!

۴. اگه نتونستم به موقع جواب کامنتاتون رو بدم ببخشید دیگه.

۵. پست قبلی ادامه داره...خیلیا خوششون نیومد...چرا؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:20  به قلم مریم  | 

تولد!

جمعه بیست و سوم شهریور 1386

تقویمم وقتی به این روزا میرسه هر چقد غمگین، شادم می کنه...امشب تولد یه فرشته است ...دوست داشتنی مثل مادر...کسی که توی ناامید ترین لحظه هام امیدوارم کرده و  بهم این اطمینان رو داده که همیشه گوشی هست برای شنیدن حرفام و شونه ای برای خالی کردن دل تنگیام...

آبی ترین خوشی ها تقدیم تو باد...

سرسبز باشی خواهرم!

 

برای جلوگیری از هرگونه فامیل بازی در این پست براتون یه چند خط اراجیف هم ردیف می کنیم!!!

 

بودن در عین نبودن

 

وقتی

خالی می شوی از هر بودنی

و پر می شوی از عدم

آن جا

در آن تاریکی

صدای جیرجیرکی

با تمام وجود

هستی اش را فریاد می زند!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:32  به قلم مریم  | 

خاموش

دوشنبه نوزدهم شهریور 1386

خاموش

من تو را فانوس می خواهم ولی

هستی ام

خاموش می بیند تو را!

 

*

 

بوی ماه رمضون بوی ماه مهر...می چسبه حسابی!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:54  به قلم مریم  | 

آمدیم!

دوشنبه پنجم شهریور 1386
سلام...خب دیگه اومدم!...چی بذارم؟...یه شعر خوبه؟...پس...

بازگشت

من و تنهایی!

وقتی

 از پله های تنهایی ام بالا می آمدم

حضور هراسان  یک روح/یک فرشته

تنهایی ام را بلعید؛

طعم تنهایی من

به تلخی یک آه

آنچنان که او را از گلو خفه کرد

و باز               

من ماندم و

تنهایی!

....

راستی یه فرصت خوب که نه عالی دارم...ماه رمضونو میگم.

 عید همگی مبااااارک!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:50  به قلم مریم  | 

تولد...تولد...تولدت مبارک!

شنبه بیست و سوم تیر 1386
مگذار زندگی از زندگی خالی ات کند و خاطره هایت دست ناامیدی را بگیرند و به جاده ی سیاه شب بزنند.

زندگی بی رحم نیست.هر چند گاهی...تپق می زند و دلی را می شکند و گاهی نیز یادش می رود قربانی هایش را...و شاید به خاطر نمی آورد این همان کودک دیروز است که سایه به سایه دنبالش بود.

و امروز سه نقطه

اصلاْ بی خیال زندگی

زندگی ات را بکن.

لادن عزیزم تولدت مبارک 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:34  به قلم مریم  | 

همیشه مهربان

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

همیشه نگران

همیشه هراسان

همیشه قلبش در هجوم اندوهی تلخ

همیشه نگاهش به در دوخته هراسناک

و دستانش همیشه رو به آسمان

و از ترس معصیتی ناکرده

همیشه با نذر

 

مادرم

گاهی که تنها می شود

صدای دلهره هایش را می شنوم

و افکارش را که بلند بلند می نالند

                                                                 می فهمم

آری

همیشه نگران اما مهربان

                                               مادرم

مادر

زندگی کن

 

مادرم می گوید:

 

زندگی کن هر روز

زیر بال مرغکان شادی

زیر آن تپه ی نور

توی این دشت بلور

*

زندگی کن در روز

شب که شد پنجره را باز مکن

پرده ها را بنداز

نکند ظلمت و ظلم

بیداد کند در خانه

شاید آن ماه که می خندد و می گریاند

باشد آن مار کمربسته به نابودی تو

باز هم می گویم:

شب که شد پنجره را باز مکن

پرده ها را بنداز  

                         و به خورشید بخند!  

                 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:26  به قلم مریم  | 

آینه

دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386

آینه...تصویری مبهم و صدایی گرفته که می گوید:این منم؟!

و سپس پلک هایی هراسناک از باز شدن...و مژگانی لرزان...

دستی جاخوش کرده بر گونه...و سرانگشتانی که خیسی مژگان را حس می کنند.

ناگاه زمین می لرزد.آونگ ساعت دیواری دست و پای خویش را گم می کند...

آینه را توان تحمل حجم سنگین این اندوه نیست...می شکند...وسپس لبخندی که شکوفا می شود و پلک هایی که عاری از اضطراب باز می شوند.

آینه ماموریت خود را به خوبی به پایان رساند.سرانگشتی که از سرخی خون می درخشد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:7  به قلم مریم  | 

نفس بکش و زندگی را ببلع!

یکشنبه ششم خرداد 1386

زندگی چیست؟!

آیا جز این است که به لبخند شقایقی پاسخ دهیم؟آیا این نامردی نیست که شادی و شعف پرستوها را ببینیم و شاد نشویم؟

و یا آواز مرغ عشق را بشنویم و از شور عشق لبریز نشویم؟

به راستی زندگی این نیست؟

ما دنبال چه هستیم؟

حیف نیست،چشمک ستاره ها را بی پاسخ بگذاریم؟آیا دور از ادب نیست که سلام صبح را نادیده بگیریم؟

اگر شکفتن شکوفه های بهار نارنج را دیدی،و از درون احساس شادمانی نکردی،بر زنده بودنت شک می کنم.

مگر می شود نوازش نسیم را چشید ولی از معنای زنگی سرشار نشد!

با چشم دل بنگر! ...

همین امروز که پا از فضای بسته ی خانه بیرون گذاشتی،نسیم را باور کن،شکوفه ها را با سرانگشتانت نوازش کن!اینبار آواز مرغ عشق را با گوش دل بشنو!

در این هنگام است که واژه ی زندگی را با تمام وجود لمس خواهی کرد! ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:37  به قلم مریم  | 

آی آسمان!

چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است!

اما من دیگر آسمان را نمی خواهم.آسمانی که رنگ آبیش کدر شده به چه دردی می خورد؟اسمانی که حتی دیگه شبهایش هم ستاره باران نیست.

آی آسمان! چرا انقدر پاک نماندی تا من هم پاک بودن تو را ببینم.چرا خودت را محفل پرنده های آهنین کردی؟تو پر پرواز لطیف آن گنجشک کوچک را به بالهای آن غول پیکر ترجیح دادی!

آسمان...آسمان!گناه دریا چیست که باید کدری تو را او هم تحمل کند.تو حتی به او هم رحم نکردی!
هر بار که باران می بارد میگویم این بار دیگر آسمان همان آسمان صاف قدیمها می شود!اما چه خیال باطلیست دیدن صافی تو در این زمانه!

بی خیال!دل ما که دل نیست...نگاه ما عادت دارد همیشه آبی ببیند...مهم نیست چه می بینم...مهم این است که زیبا ببینم!

پنجره را می گشایم و لبخند زنان می گویم:"چه آسمان قشنگی!..."

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:29  به قلم مریم  | 

مگر چه می شود گاهی...

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386

مگر چه می شود گاهی به صدای تپش های قلبمان گوش دهیم و از خواسته اش ساده نگذریم.مگر چه می شود گاهی دل به شبرنگی چشمانی آسمانی بسپاریم و فارغ از قید و بندها بی خیال همه چیز شویم.

مگر چه می شود گاهی،آن هنگام که می خواهد یک احساس،یک عشق و یک علاقه متولد شود بی درنگ دریچه ی دلها را نبندیم.

مگر چه می شود گاهی غرق شویم در رویاها،رویاهای زیبایی که زشتی حقیقت را می پوشانند.

مگر چه می شود ... مگر چه می شود آن که آرزوی داشتنش را داریم از قاب چوبی کنار پنجره بیرون بکشیم و کاری کنیم که از بی ملالی تا همیشه هم خانه ی قلبمان شود؟

مگر چه می شود با هم بمانیم،با هم بخندیم،با هم اندوهگین شویم،با هم زندگی کنیم و بالاخره با هم بمیریم.

مگر چه می شود کمی احساس داشته باشیم؟ مگر چه می شود گاهی از مرغ عشق درس بگیریم.او که اگر همدمش تنهایش گذاشت می میرد؟

چرا گاهی آنقدر سنگدل می شویم که عشق را بمیرانیم تا هوس زنده بماند؟ چرا گاهی سبز می شویم مثل بهار و گاهی نیز عریان مثل پاییز ؟چرا از سبزی بهار چیزی نمی فهمیم و از عریانی پاییز پند نمی گیریم؟ چرا احساس را می کشیم؟ چرا دروغ می گوییم حتی به او که تمام زندگی مان است؟

خاموش می شوم.نه مثل باد که هر لحظه های و هو دارد.نه مثل موج که هر لحظه می خروشد بلکه مثل برف که با همه ی زیبایی اش خاموش است!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:42  به قلم مریم  | 

!!!

چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386

صدای گام های معصومش را می شنوم.پله ها را یکی یکی پشت سر می گذارد تا به انتها می رسد.نه من تاب دیدن او را دارم،نه او تاب دیدن مرا.صدای گام هایش رساتر شد.دیگر دو سه گام تا در اتاق فاصله ندارد.خدایا! چه کنم؟ تمام تنم داغ شده است. می دانم او نیز با دیدن من هول می شود و مثل همیشه دست و پایش را گم می کند.

اکنون دیگر به پشت در رسیده است.ترانه ای که زیر لب دارد گوشهایم را نوازش می دهد.

خدایا! خدایا! هیچ پناهی نیست؟ به کجا روم؟

دستگیره را در دست می چرخاند و در باز می شود.نگاه هایمان در هم قفل می شوند.و دیگر صدای ترانه اش را نمی شنوم.بلکه هراسان جیغ می کشد:

 

سوووووووووووووووووسک!!!!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:51  به قلم مریم  | 

الله...

شنبه هجدهم فروردین 1386

خدای من!

خدایا!دستان من نیز بوی گل می دهند،نکند مرا هم به جرم چیدن گل بگیرند.خدایا!دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت!

خدایا!می دانم مرا غمی نخواهد بود،اگر تو با من باشی!چه می گویم؟اگر من با تو باشم.تو که خود هستی!

مرا چه غم اگر دروغ می شنوم،چه غم اگر اینجا همه چیزها آبی نیست،اگر دنیا هفت رنگ شده است،وقتی تو هستی!

 یادم باشد خیالی نیست اگر دلم را شکستند،اگر تنهایم گذاشتند،اگر هوای دلم را ابری کردند!تو که باشی غم رنگ می بازد و شادی جلا می گیرد و عشق را باران آبی خواهد کرد!

دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد،اما امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد،باز من زندگی خواهم کرد چون تو می خواهی!

 

خدایا!خدایا!این آرامش را از من نگیر!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:21  به قلم مریم  | 

یه نوع مسابقه!!!!!

دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
بازم سلام.همون سوالی که تو پست قبلی عنوان کردمو میذاریمش واسه یه نوع مسابقه...

چطوره؟

سوال این بود:

چطور میشه که خدا با اون دریای رحمتش به بنده اش که عاشقانه دوسش داره پشت کنه؟

زیباترین جواب رو تو پست بعدی اعلام می کنم...منتظر جواباتون هستم دوستای خوبم!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:14  به قلم مریم  | 

تشکر ...

یکشنبه دوازدهم فروردین 1386

سلام و ممنونم از همه ی تبریکات و نظراتتون دوستای خوبم!

امروز سه بار سعی کردم آپ کنم.اما ..مگه این اینترنت مزخرف میذاشت.هی یه چیزیش می شد.منم گفتم از خیر آپ کردن بگذرم ولی متاسفم براتون.اصلا شانس ندارین!!!!!!

تا یادم نرفته از دختر خاله ی گلم تشکر کنم به خاطر همه ی نظراتش.مهربون!وقتی نظرتو می بینم خیلی خوشحال میشم.

 

و دیگه اینکه جناب غریب تنها لطف کردن چند تا جمله ی خوشگل توی قسمت نظرات نوشتن و خواستن که توی خیال آبی بذارمش.غریب تنها جان دستت درد نکنه .به امید روزی که نه غریب باشی نه تنها.البته به نظر من الانم نیستی.هیچ کس غریب و تنها نیست.همه ی ما خدا رو داریم.خدا بهمون پشت نکرده.یاد یه بیت شعر از اشراق اصفهانی افتادم که میگه:

 

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نيست          سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است!

 

به نظرم بیت قشنگیه ولی همیشه تو این موندم کی میشه که خدا با اون دریای رحمتش به بنده اش که عاشقانه دوسش داره پشت کنه؟

 

قرار بود فقط تشکر کنم و یه دونه عکس بذارما چی شد!!!!!!

اینم از اون جمله های زیبا...

 

کاش گلي بودم ميان انگشتانت تا وقتي به من نگاه مي کردي به تو مي گفتم خوشبختي تو آرزوي من است!

مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي...

 

میگم حالا که باز کامنتا رو دیدم چند تا شعر و جمله ی قشنگ دیگه هم هستن که حیفه ننویسمشون

(وبلاگ فرستنده جمله رو بالای نوشته لینک می کنم)با اجازه!

 

دلي شكسته و چنگي گسسته گيسويم

هر كسي را نتوان گفت كه صاحب نظر است
عشق بازي دگر و نفس پرستي دگر است
!

 

حرم

بیاندیش...
بهترین چیز چیست؟
آن را برایت آرزومندم
!

 

نجوا

زندگي برگ بودن در گذر باد نيست امتحان ريشه هاست...

 

راستش اصلا حالا حال و حوصله ی آپلود عکسی که می خواستم بذارمو ندارم.انشالله باشه واسه پست بعدی...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:43  به قلم مریم  | 

سالروز روزیست که روز را دیدم!

جمعه دهم فروردین 1386
شانزده سال پیش در چنین روزی چشم وا کردم و کوشیدم جهان را در چشمانم جای دهم.

خوب به یاد دارم که آن روز دستانم را سخت مشت کرده بودم آن گونه که می پنداشتی شی ای ارزشمند در مشت دارم.و آن شی ارزشمند تنها ذره ای از هوای درون مادر بود که تا به امروز ارزشمند تر از آن نیافته ام.

آری،من سخت می کوشیدم حداقل آن یادگار را از آن ایام شیرین حفظ کنم.اما...اما چشمانم که به جهان باز شد،چه زود آن طعم شیرین را از یاد بردم.چه زود دل به زیبایی های جهان بیرون دادم.اما خدا می داند که هنوز آنگاه که در غروب بی عاطفه ی بشریت تنها ماندم،تنها مادر می تواند عاطفه ای شود از آن من تا تنهایی را در من ریشه کن کند.

خوب به یاد دارم که آن روز من سخت گریستم.از آن جهت که بستر نه ماهه ام را از من گرفتند.سخت در شگفت بودم که چرا من هر چه بیشتر می گریم،دور و بریانم بیشتر می خندند؟!

چه روز عجیبی بود آن روز.مرا دست به دست می کردند.چیزی را به هم تعارف می کردند و هر کس به گونه ای شاد بود.اما زیباترین شادی را در لبخند مادر دیدم و به یاد ماندنی ترین ها را در چشمان پدر.

شانزده سال پیش!

آسمان شهرمان شروع به گریستن کرده بود.شاید دلش گرفته بود.چه شاعرانه می گریست.اشکهایش را نمی دیدم،اما کمابیش صدایش را می شنیدم.

صدای گوش خراش اتومبیل ها چه ناجوانمردانه هنرنمایی آسمان را ضایع کردند.

آسمان چه دل بزرگی دارد و چه تنهاست!شاید تنهایی اش او را اینچنین ناشکیبا ساخته است که بر همگان می بارد...شاید...کسی چه می داند؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:30  به قلم مریم  | 

مفهوم محبت تو این دوره زمونه ...

سه شنبه هفتم فروردین 1386

« محبت از درخت آموز که شاخه از سر هیزم شکن هم بر نمی گیرد.»

 

یه زمانی این جمله رو خیلی دوست داشتم.باورش داشتم.اما الان احساس می کنم بازی خوردم.از روزگار.می بینم محبت اون چیزی نیست که من فکرشو می کردم.مفهوم خودشو از دست داده.نه اینکه کم رنگ شده باشه،نه اتفاقا خیلی پررنگه.اما حیف که با مداد سفید رو برف نوشتنش.

 

این روزا بیشتر از همیشه واژه ی محبت رو می شنوم اما لمسش نمی کنم.دوستش دارند اما باورش ندارند.می خواهند با محبت باشند اما بلدش نیستند.

 

این روزا آدما انقدر کتاب «چگونه پولدار شویم؟» یا «چگونه فرد موفقی باشیم؟»رو خوندند که دیگه وقتی دیوان حافظ میاد دستشون،مثل قدیما،با خوندن یه بیتش به مراد دلشون نمی رسن.

 

این روزا کی وقتی اسم فاطمه(س) رو می شنوه،سراسر آه میشه؟...این روزا آه آدما فقط واسه فیلمای هندیه نه برای کودک خرابه نشین نه برای اونی که شبا زیر اندازش یه خاک سرده و رواندازش آسمون بی ستاره.

 

این روزا آدما با برداشتن غمی سنگین از رو یه دوش خسته دلشون وا نمیشه... این روزا آدما زمانی دلشون خوشه که حساب بانکی شون پر و پیمون باشه.

 

این روزا پنجره ها هم دیگه دل آدمو شاد نمی کنن! مثل اون روزای دور با وا شدن پنجره دلمون وا نمی شه.اون روزا حاصل نفس عمیق جلو پنجره،دمیده شدن زندگی توی روح آدمی بود و این روزا چی؟غیر از چند تا سرفه ی خشک و پر سر و صدا! ... ولی ما اصلا وقت نمی کنیم به این چیزا فکر کنیم!

 

کاش کمی،فقط کمی،آبی می شدیم!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:34  به قلم مریم  | 

آبی آرام بلند

دوشنبه ششم فروردین 1386

قرار بود امشب آپ کنم اما نه با این شعر.یه چیز دیگرو آماده کرده بودم.یه مطلب راجب اتحاد ملی و انسجام اسلامی اما نمی دونم چرا هوس کردم این شعرو آپ کنم.به هر حال ...

 

آبی آرام بلند

 

 

دیگر از این آبی آرام بلند هم بیزارم

دیگر حتی ماهی سرخ درون حوض را هم می آزارم.

 

خسته ام از یک شب طولانی و خالی ز عشق

می گریزم از نگاه ساده ی پنجره ی رو به دمشق

 

کاش مردم گاه بی گاه آبی می شدند

از ریا و ترس و نومیدی عاری می شدند

 

کاش دیشب اینقدر مشکی نبود

یا که بین عاشقان رشکی نبود

 

کاش شعرم یک شعر ناب بود

خواهشم از آسمان یک کاسه ای از آب بود

 

پنجره رو به افق،من رو به غم،او رو به نور

گام هایش یک به یک بر جاده ای رو به عبور

 

می روم،می گیرم از رو آن نقاب کهنه را

کاو ببیند عشق پاک دشنه خورده را

 

حیف،حیف کاو رفته است و من ز غم سیر آمدم

آه یک افسوس و پرسش:«باز هم دیر آمدم؟»

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:45  به قلم مریم  | 

سال جدید و حس قدیمی

جمعه بیست و پنجم اسفند 1385

دیروز با چه شوقی از مدرسه اومدیم بیرون.اما به خونه که رسیدم باز همون حس غریب اواخر هر سال،منو مشغول کرد.

 

عید که میاد،بهار که میشه،با یه شوق عجین شده با دلهره ای غریب به استقبال سال جدید می روم.بهش که فکر می کنم ناخواسته اشک تو چشام جمع میشه . تو جمع که میرم باز همون شوقه و خنده و اشتیاق بدیع برای سال جدید( یه سال دست نخورده ) . و باز که تنها میشم من می مونم و اون حس غریب ، اون دلهره .

 

دلهره از اینکه نکنه سال جدید،عزیزی رو  ازم بگیره.نکنه تنها بمونم .نکنه ... نکنه . و باز این عقلمه که یه نیشگون از احساسم می گیره و  مثل یه مادر دلسوز که بچشو به خاطر افکارش سرزنش می کنه،سر احساسم داد می زنه و میگه:"بسه دیگه تا کی؟ پس توکلت به خدا کجا رفته؟"

 

و احساس من به ظاهر اروم میشه اما درونش غوغایی بر پاست.

 

این شعر فروغ رو خیلی دوست دارم.چه قشنگ به دل آدم می شینه.

 

بهاران

 

دختر و بهار

 

 

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

 

ای دختر بهار حسد می برم به تو

 

عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را

 

با هر چه طالبی به خدا می خرم زتو

 

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

 

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

 

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

 

آن بالهای نازک زیبای خسته را

 

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

 

بر چهره ی روز روشنی دلکشی دوید

 

موجی سبک خزید و نس