تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی...

دو حکایت از پائولو کوئیلو

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه  : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست

 

_________________________________________________________

 

در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟

سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا

تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است !

تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟

سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .

تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .

مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:2  به قلم مریم  | 

حافظ

جمعه ششم اردیبهشت 1387

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

 

از دماغ من سرگشته خیال دهنت

به جفای فلک و غصه دوران نرود

 

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

 

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است

برود از دل من وز دل من آن نرود

 

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود

 

گر رود از پی خوبان دل من معذورست

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

 

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود.

.............

بعدنوشت: آخ که چقد این روزا دور و برم پر آدمای روشنفکر! شده...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:13  به قلم مریم 

در گذرگاه زمان

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
از مدرسه تا خونه یه پارک سر راهم هست که توش چند تایی وسایل بازی گذاشتند و معمولا پدر و مادرا بچه هاشون رو میارن و مشغول می شن. چند روز پیش از مدرسه برمی گشتم که دیدم یه بابایی بچه شو آورده که طبق معمول بازی کنه و الان هر کاری می کرد دختر بچه هه راضی نمی شد از تاب بیاد پایین. پدره هم که دید زورش نمی رسه ماشینش رو روشن کرد و حرکت کرد.

دختره تا دید هیشکی کنارش نیست و پدرشم رفته چنان جیغی زد که مو به تن آدم سیخ می شد. تصویر بابا بابا گفتنش و اشکاش از جلو چشام کنار نمی رفت. خواستم برم کنارش که پدرش برگشت و بردش. بیچاره چه تصویری از پارک رفتن با پدرش تو ذهنش می مونه؟!

امسال واقعا برام زود گذشت. فقط این روزای آخرن که نمی گذرن.

یه فکر آروم و یه روز بدون دلمشغولی می خوام. هر چی فکر می کنم می بینم تا ۱۰ سال آینده (حداقل) همچین روزی نخواهم داشت. نه بابا ۱۰ سال چیه؟...آدم تا وقتی زنده ست دلمشغولی هم داره. فقط بعضی لحظه های خاص هستن که آدم بدون دلمشغولیه!

اینم یه تکه از سخنان جناب اوشو :

به محض اينكه فكر كني كسي هستي، عشق از جاري شدن باز مي ايستد . عشق فقط از درون كسي به بيرون جاري مي شود كه "كسي" نباشد.
 عشق، در نيستي خانه دارد. هنگامي كه خالي باشي، عشق نيز در تو جاي خواهد گرفت . وقتي آكنده از غرور باشي، عشق ناپديد مي شود . همزيستي عشق و غرور ممكن نيست . اين دو در كنار يكديگر جايي ندارند. عشق و الوهيت مي توانند در كنار يكديگر باشند، زيرا عشق و الوهيت مترادف هستند. بنابراين "هيچ" باش . "هيچ" منشا همه چيز است. "هيچ" منشا بي نهايت است. هيچ باش . در هيچ بودن است كه به كل مي رسي .
" اگر خود را كسي بپنداري، راه را گم مي كني ، ولي اگر خود را هيچ بپنداري، به مقصد مي رسي"

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:13  به قلم مریم  | 

قصه دو ماهی

سه شنبه سی ام بهمن 1386

ما دو تا ماهی بودیم / توی دریای کبود

خالی از اشک های شور / از غم بود و نبود

پولک هامون رنگ وارنگ / روزامون خوب و قشنگ

آسمونمون یکی / خونه مون یه قلوه سنگ

 

خنده مون موجا رو تا ابرا می برد

وقتی دلگیر بودم، اون غصه می خورد

تورهای ماهیگیرا وا نمی شد

عاشقی تو دریا تنها نمی شد

 

خوابمون مثل صدف / پر مروارید نور

پر شد این قصه ما / توی دریاهای دور

همیشه تک می زدیم / به حباب های درشت

تا که مرغ ماهی خوار / اومد و جفت مو کشت

دلش آتیش بگیره / دل اون خونه خراب

دیگه نوبت منه / سایه ش افتاده رو آب

 

بعد ما نوبت جفتای دیگه س

روز مرگ زشت دل های دیگه س

ای خدا کاری نکن یادش بره

که یه ماهی این پایین منتظره

 

نمی خوام تنها باشم / ماهی دریا باشم

دوست دارم که بعد از این / توی قصه ها باشم

 

شهیار قنبری

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:49  به قلم مریم  | 

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست!...

دوشنبه سی ام مهر 1386

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
 دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
کسری من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
 من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
 با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
 دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
 ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

*

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من! نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من ازتو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

"جناب بهمنی"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:36  به قلم مریم  | 

تیک...تاک...

دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386

ای ستاره ای که پیش دیده ی منی

باورت نمی شود که در زمین،

هر کجا به هر که می رسی،

خنجری میان شت خود نهفته است!

شت هر شکوفه ی تبسمی،

خار جانگزای حیله ای شکفته است!

*

آنکه با تو می زند صلای مهر

جز به فکر غارت دل تو نیست!

گر چراغ روشنی به راه توست،

چشم گرگ جاودان گرسنه ایست!

*

ای ستاره،ای ستاره ی غریب!

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

س چرا به داد ما نمی رسد؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد؟

 

فریدون مشیری 

.........................................................

راستی، هر چه صبورتر،زیباتر...گلهای قالی!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:46  به قلم مریم  | 

...

سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386

با سلام...چند روز پیش یه اردوی تفریحی خارج از استان از طرف مدرسه داشتیم،بعدشم امتحان و خلاصه این شد که نتونستم زودتر از این آپ کنم...بعد دیدم زیادی داره بدون من بهتون خوش میگذره و گفتم آپ کنم بهتره...  تا یادم نرفته بابت آپ قبلی ظاهرا یه معذرت خواهی به کسایی که متن رو خوندن بدهکارم ...اخه بعضیا رو ناراحت کرده بود...به نظر لادن جون با این متن به کسی که برای وبلاگ و خوندن متن وقت گذاشته توهین شده...به هر حال معذرت...و البته عزیزانی هم بودن که  نوشتن اینجور متنا رو توصیه کرده بودن...

پ.ن:قبلا شنیده بودم شادی و غم کنار همن اما تو این اردو اینو تجربه کردم...واقعا که شادی و غم چقدر کنار هم هستند...

 

دیرزمانی بود که در طرح شبانکاره ی درونم نقطه ی تردید بودم و فریادهای بی کسی چون سوهانی تار های تار تار و پودم را از هم می گسیخت.

سالها بود که نه از خویشتن بلکه از زیستن دور شده بودم.باز این غم بود که می خرامید و بر رویم می خزید و آهسته می دوید.میشنوی؟ اهسته... آهسته ...

نه بویی می آمد نه صدایی جز همان صدای فریاد بی کسی.

نه...

بویی مشام را نوازش می داد...اما من حس نمی کردم...باد می غرید و غراتر از آن غرش باد های تنهایی ،ناگاه صداها آرام شد...خاکها فرو نشست ...آسمان آبی شد...گوشهایم پاک شد صدایی شنیده شد و با صدا نوری قلبم را در خود حل کرد.نور وجودم را می تراشید و صیقل میداد...چشمانم را بستم و در دنگ دنگ ساعت گم شدم...سحر نزدیک بود. این بار گوشهایم خیلی خوب می شنیدند...ملودی هایی سحر را مژده دادند...چشمانم را که باز کردم کلی دوست داشتم ... تنهایی مرا با حسرت می پایید!...

 

محمدمهدی ظاهرنسب*ستاره ی ایل*

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:18  به قلم مریم  | 

قطره و خاک...

چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386

اولین باری بود که قطره را در دستانم گرفتم.

قطره می لغزید!

می خواست سقوط کند!

یک خویشاوندی با خاک داشت... می خواست به آغوشش در آید.

خشم مرا گرفت!

چرا نمی ایستاد؟

اخم هایم را در هم کردم...

قطره تگرگ شد و در دستانم سنگینی کرد...

آن را انداختم!

تا به خاک رسید...

پوزخندی زد و با خاک یکی شد!!!

نویسنده:محمد مهدی عزیز... ممنون از اینکه خیال آبی رو قابل دونستی!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:6  به قلم مریم  | 

نخستین بهار آفرینش!

شنبه نوزدهم اسفند 1385

سلام و ممنونم از همه ی نظرای خوبتون .وقتی نظرا رو می بینم انرژی می گیرم و می بینم که تنها نیستم.بازم ممنون.

راستی به دلاتون خبر دادین که بهار تو راهه؟؟؟؟

سپس طوفانها برخاستند و صاعقه ها درگرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتگی بر کشیدند:

 

باران ها  و  باران ها  و باران ها !

 

گیاهان روئیدند و درختان سر بر شانه های هم برخاستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه ی دریاها را پر کردند ....

 

و خداوند خدا ،هر بامدادان ، از برج مشرق بر بام آسمان بالا می آمد و دریچه ی صبح را می گشود و با چشم راست خویش ، جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و ...

 

هر شامگاهان با چشمی خسته و پلکی خونین ،از دیواره ی مغرب ،فرود می آمد و نومید و خاموش ، سر به گریبان تنهایی غمگین خویش فرو می برد و

                                                                    هیچ نمی گفت!

و خداوند خدا ،هر شبانگاه بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خویش،جهان را می نگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده ی کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت،تا در شب ببیند و نمی دید ،

خشم می گرفت و بیتاب می شد و تیرهای آتشین بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن بدرد و نمی درید و می جست و نمی یافت و ...

 

سحرگاهان،خسته و رنگ باخته ،سرد و نومید ،فرود میامد و قطره اشکی درشت ،از افسوس ،بر دامن سحر می افشاند و می رفت و

                                                                  هیچ نمی گفت!

رودها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند،و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق بر می داشتند و جانوران،هر نیمه ،با نیمه ی خویش در زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و

اما ...

خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!

و در آفرینش پهناورش بیگانه.می جست و نمی یافت.

 

آفریده هایش او را نمی توانستند دید،نمی توانستند فهمید،می پرستیدندش، اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه «آشنا» بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است،

در جمعیت چهره های سنگ و سرد ، تنها نفس می کشید.

 

کسی «نمی خواست» ، کسی «نمیدید» ،کسی «عصیان نمی کرد» ،کسی عشق نمی ورزید ،کسی نیازمند نبود ،کسی درد نداشت ... و ...

و خداوند خدا،برای حرفهایش ،باز هم مخاطبی نیافت !

هیچکس او را نمی شناخت ، هیچ کس با او «انس» نمی توانست بست

                                                                                               «انسان» را آفرید !

 

و این نخستین بهار آفرینش بود!

 

"دکتر علی شریعتی"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:35  به قلم مریم  | 

زن دیروز،زن امروز...

چهارشنبه نهم اسفند 1385

در این روزها،ارزشها و هنجارها،تجارتی خنده دار و گریه آور شده اند که در دست جوانان و پدران دختران افتاده،که اکثر مواقع جوانان از این قضیه سود می برند و پدران دائما زیان می بینند.

اما دختران که همچون که همچون کالا از خانه ای به خانه ی دیگر منتقل می شوند،شادی هایشان زائل می گردند و مثل کالاهای عتیقه در گوشه هایی از خانه ها،آن جا که تاریکی و زوال تدریجی وجود دارد،جا می گیرند.

تمدن جدید تا حدودی باعث بالارفتن شعور زن گردیده اما با افزایش حرص و آز مردان،دردها و رنجهایش زیادتر شده است.

زن در گذشته کنیزی خوشبخت بود که امروز به بانویی بدبخت تبدیل شده است.دیروز زن همچون کوری بود که در روشنایی روز زندگی می کرد ولی امروز به بینایی تبدیل شده که در تاریکی شب زندگی می کند.

و تا دیروز زیبایی اش به نادانیش و فضیلتش به سادگی اش و ضعفش قدرت او بود.ولی امروز هنرمندی اش زشت جلوه می کند و به خاطر داناییش در دل نمی نشیند.

آیا روزی فرا می رسد که زیبایی با معرفت و هنرمندی با فضیلت و ضعف جسمانی با قوت نفس یک جا در زن جمع شوند؟

"جبران خلیل جبران"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:21  به قلم مریم  | 

نخستین بوسه نخستین وصال!

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385

دریا

خداوند دوست داشت چشمی ببیندش،دوست داشت دلی بشناسندش

و در خانه ای گرم از عشق،روشن از آشنایی،استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.

و خدا افریدگار بود                             

و دوست داشت بیافریند:

زمین را گسترد

و دریاها را از اشکهایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد

و کوههای اندوهش را

که در یگانگی دردمندش،بر دلش توده گشته بود

بر پشت زمین نهاد.

و جاده ها را که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجامش بود،بر سینه ی کوهها و صحراها کشید،

و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت

و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود،

و آههای ارزومندش را که در آن از ازل به بند بسته بود،

در فضای بیکرانه ی جهان را ساخت.

با نیایش های خلوت آرامش،سقف هستی را رنگ زد،

و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد،

و رنگ « نوازش » های مهربانش را به ابرها بخشید،

و ازین هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید،

و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد،

و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه ی یاس ریخت،

و بر پرده ی حریر طلوع ، سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد.

 در ششمین روز،سفر تکوینش را به پایان برد.

و با نخستین لبخند هفتمین سحر ، « بامداد حرکت » را آغاز کرد:

کوهها قامت برافراشتند و رودهای مست ،از دل یخچالهای بزرگ بی آغاز، به دعوت گرم آفتاب،جوش کردند،

و از تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستانها بگریختند و،بیتاب دریا _اغوش منتظر خویشاوند _

بر سینه ی دشتها تاختند و

دریاها آغوش گشودند و ... در نهمین روز خلقت،

نخستین رود به کناره ی اقیانوس تنها هند رسید و اقیانوس،

که از آغاز ازل،در حفره ی عمیقش دامن کشیده بود،

چند گامی،از ساحل خویش،رود را،به استقبال،بیرون آمد و رود،

ارام و خاموش ،خود را ،_به تسلیم و نیاز _

پهن گسترد،

و پیشانی نوازش خواه خویش را

پیش اورد

                و بر ان بوسه زد.

و این نخستین بوسه بود.

و دریا،تنهای آواره و قرار جوی خویش را در آغوش کشید،

و او را،به تنهایی عظیم و بی قرار خویش،اقیانوس،باز آورد.

و این نخستین وصال دو خویشاوند بود.

و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود

                                                     و خدا می نگریست.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:17  به قلم مریم  |