تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی... - گل ... پنجره ... شبنم ...

گل ... پنجره ... شبنم ...

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

نگاهم به گل چسبیده بین دو میله ی فلزی تخت خیره می مونه.

 

پنجره میگه:"قشنگه نه؟"

میگم:"یه گل فلزی چه قشنگی می تونه داشته باشه؟!"

پنجره میگه:"اما هر چی باشه گله."

میگم:"گل بودن به شکل نیست،به رنگ نیست.گل بودن به لطافت گل به روح گل و از همه مهم تر به شبنمی است که روی گلبرگهای گل می شینه."

 

پنجره میگه:"تو فکر می کنی اون واقعا شبنمه؟"

می پرسم:" پس چی باید باشه؟"

میگه:"اون قطره اشکیه که گل در فراق پروانه می ریزه."

میگم:"پس چرا اسمشو گذاشته شبنم؟"

 

پنجره میگه:"آخه گل اونقدر مغروره که نمی خواد عشقش به پروانه رو لو بده."

میگم:"اما تو عشق غرور چه مفهومی می تونه داشته باشه؟"

 

پنجره نسیم ملایمی رو از خودش عبور میده.نسیم موهامو به بازی می گیره و میگه:"اشتباه نکنین.این غرور گل نیست.این نجابت گله."

 

میگم:"پس پروانه چی؟اون چه جوری باید بفهمه،عشق اونو؟"

باز نیسم با گشاده رویی جوابمو میده و میگه:"پروانه هم اونقدر نادون نیست وقتی گل رو می بینه که چه جوری سعی داره زنبور عسلو از خودش دور کنه ولی پروانه رو که از دور می بینه عطرشو بیشتر پخش می کنه."

 

 

چشامو می بندمو به پروانه و گل و شبنم فکر می کنم.خوشحالم از اینکه گل تنها نمی مونه و پروانه تو عشقش شکست نمی خوره.

 

چی دارم میگم؟

 

اصلا تو عشق شکست معنی نداره.اگه کسی رو دوست داشته باشی،اگه اون دوست داشتن از نوع عشق باشه.زبان تلخ معشوق برات شیرین می شه و برای تو تنها وجودش اهمیت داره نه وجودش در کنار تو!

 

 

چشامو که باز می کنم نسیم رفته و جای خودشو به باد سردی داده.عذرخواهی می کنم و پنجره رو می بندم.چون متاسفانه بچه نیستم و دوست ندارم سرما بخورم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:30  به قلم مریم  |