تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی... - نخستین بهار آفرینش!

نخستین بهار آفرینش!

شنبه نوزدهم اسفند 1385

سلام و ممنونم از همه ی نظرای خوبتون .وقتی نظرا رو می بینم انرژی می گیرم و می بینم که تنها نیستم.بازم ممنون.

راستی به دلاتون خبر دادین که بهار تو راهه؟؟؟؟

سپس طوفانها برخاستند و صاعقه ها درگرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتگی بر کشیدند:

 

باران ها  و  باران ها  و باران ها !

 

گیاهان روئیدند و درختان سر بر شانه های هم برخاستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه ی دریاها را پر کردند ....

 

و خداوند خدا ،هر بامدادان ، از برج مشرق بر بام آسمان بالا می آمد و دریچه ی صبح را می گشود و با چشم راست خویش ، جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و ...

 

هر شامگاهان با چشمی خسته و پلکی خونین ،از دیواره ی مغرب ،فرود می آمد و نومید و خاموش ، سر به گریبان تنهایی غمگین خویش فرو می برد و

                                                                    هیچ نمی گفت!

و خداوند خدا ،هر شبانگاه بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خویش،جهان را می نگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده ی کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت،تا در شب ببیند و نمی دید ،

خشم می گرفت و بیتاب می شد و تیرهای آتشین بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن بدرد و نمی درید و می جست و نمی یافت و ...

 

سحرگاهان،خسته و رنگ باخته ،سرد و نومید ،فرود میامد و قطره اشکی درشت ،از افسوس ،بر دامن سحر می افشاند و می رفت و

                                                                  هیچ نمی گفت!

رودها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند،و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق بر می داشتند و جانوران،هر نیمه ،با نیمه ی خویش در زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و

اما ...

خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!

و در آفرینش پهناورش بیگانه.می جست و نمی یافت.

 

آفریده هایش او را نمی توانستند دید،نمی توانستند فهمید،می پرستیدندش، اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه «آشنا» بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است،

در جمعیت چهره های سنگ و سرد ، تنها نفس می کشید.

 

کسی «نمی خواست» ، کسی «نمیدید» ،کسی «عصیان نمی کرد» ،کسی عشق نمی ورزید ،کسی نیازمند نبود ،کسی درد نداشت ... و ...

و خداوند خدا،برای حرفهایش ،باز هم مخاطبی نیافت !

هیچکس او را نمی شناخت ، هیچ کس با او «انس» نمی توانست بست

                                                                                               «انسان» را آفرید !

 

و این نخستین بهار آفرینش بود!

 

"دکتر علی شریعتی"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:35  به قلم مریم  |