نخستین بهار آفرینش!
سلام و ممنونم از همه ی نظرای خوبتون .وقتی نظرا رو می بینم انرژی می گیرم و می بینم که تنها نیستم.بازم ممنون.![]()
راستی به دلاتون خبر دادین که بهار تو راهه؟؟؟؟

سپس طوفانها برخاستند و صاعقه ها درگرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتگی بر کشیدند:
باران ها و باران ها و باران ها !
گیاهان روئیدند و درختان سر بر شانه های هم برخاستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه ی دریاها را پر کردند ....
و خداوند خدا ،هر بامدادان ، از برج مشرق بر بام آسمان بالا می آمد و دریچه ی صبح را می گشود و با چشم راست خویش ، جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و ...
هر شامگاهان با چشمی خسته و پلکی خونین ،از دیواره ی مغرب ،فرود می آمد و نومید و خاموش ، سر به گریبان تنهایی غمگین خویش فرو می برد و
هیچ نمی گفت!
و خداوند خدا ،هر شبانگاه بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خویش،جهان را می نگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده ی کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت،تا در شب ببیند و نمی دید ،
خشم می گرفت و بیتاب می شد و تیرهای آتشین بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن بدرد و نمی درید و می جست و نمی یافت و ...
سحرگاهان،خسته و رنگ باخته ،سرد و نومید ،فرود میامد و قطره اشکی درشت ،از افسوس ،بر دامن سحر می افشاند و می رفت و
هیچ نمی گفت!
رودها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند،و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق بر می داشتند و جانوران،هر نیمه ،با نیمه ی خویش در زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و
اما ...
خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!
و در آفرینش پهناورش بیگانه.می جست و نمی یافت.
آفریده هایش او را نمی توانستند دید،نمی توانستند فهمید،می پرستیدندش، اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه «آشنا» بود.
پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است،
در جمعیت چهره های سنگ و سرد ، تنها نفس می کشید.
کسی «نمی خواست» ، کسی «نمیدید» ،کسی «عصیان نمی کرد» ،کسی عشق نمی ورزید ،کسی نیازمند نبود ،کسی درد نداشت ... و ...
و خداوند خدا،برای حرفهایش ،باز هم مخاطبی نیافت !
هیچکس او را نمی شناخت ، هیچ کس با او «انس» نمی توانست بست
«انسان» را آفرید !
و این نخستین بهار آفرینش بود!
"دکتر علی شریعتی"
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:35 به قلم مریم
|

