سال جدید و حس قدیمی
دیروز با چه شوقی از مدرسه اومدیم بیرون.اما به خونه که رسیدم باز همون حس غریب اواخر هر سال،منو مشغول کرد.
عید که میاد،بهار که میشه،با یه شوق عجین شده با دلهره ای غریب به استقبال سال جدید می روم.بهش که فکر می کنم ناخواسته اشک تو چشام جمع میشه . تو جمع که میرم باز همون شوقه و خنده و اشتیاق بدیع برای سال جدید( یه سال دست نخورده ) . و باز که تنها میشم من می مونم و اون حس غریب ، اون دلهره .
دلهره از اینکه نکنه سال جدید،عزیزی رو ازم بگیره.نکنه تنها بمونم .نکنه ... نکنه . و باز این عقلمه که یه نیشگون از احساسم می گیره و مثل یه مادر دلسوز که بچشو به خاطر افکارش سرزنش می کنه،سر احساسم داد می زنه و میگه:"بسه دیگه تا کی؟ پس توکلت به خدا کجا رفته؟"
و احساس من به ظاهر اروم میشه اما درونش غوغایی بر پاست.
این شعر فروغ رو خیلی دوست دارم.چه قشنگ به دل آدم می شینه.

دختر و بهار
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را
با هر چه طالبی به خدا می خرم زتو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
می شست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهره ی روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج به نرمی از او رمید.
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام از آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود.
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:53 به قلم مریم
|


