تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی... - عاقبت یک روز ...

عاقبت یک روز ...

شنبه چهارم فروردین 1386

تو حریم سبز درختای شمشاد نشسته ام.دلم می خواست بنویسم اما نه قلمی آورده بودم نه کاغذی.

بالاخره پس از جستجوی فراوان دفتر و مداد نقاشی فاطمه کوچولو رو قاپیدم و الان دارم می نویسم.

 

چنان بادی داره می وزه که آرامش رو از گلای شقایق و حتی درختای تنومند باغ گرفته.برای نگه داشتن شال روی سرم به زور متوسل شدم.یاد اون بامدادی افتادم که وقتی همه خواب بودن من باز کاغذ و قلمم رو ورداشتمو لب باغچه توی حیاط نشستم.

 

یاد اون روز بخیر . ساختمون خونه توی اون موقع از صبح چه عظمت و شکوهی داشت.

 

داشتم می گفتم. اون روز وقتی داشتم در کمال آرامش،جلال صبح رو به روی کاغذ می آوردم و تو حال خودم و صبح غرق بودم یهو صدای احیانا یه بز چنان منو از جا پروند که قلم یه متر اونورتر افتاد.

 

بعد که به خودم اومدم نمی تونستم از خنده خودمو نگه دارم.بالاخره نفهمیدم اون بز اون روز تو کوچه چیکار می کرد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:12  به قلم مریم  |