قطره و خاک...
اولین باری بود که قطره را در دستانم گرفتم.
قطره می لغزید!
می خواست سقوط کند!
یک خویشاوندی با خاک داشت... می خواست به آغوشش در آید.
خشم مرا گرفت!
چرا نمی ایستاد؟
اخم هایم را در هم کردم...
قطره تگرگ شد و در دستانم سنگینی کرد...
آن را انداختم!
تا به خاک رسید...
پوزخندی زد و با خاک یکی شد!!!
نویسنده:محمد مهدی عزیز... ممنون از اینکه خیال آبی رو قابل دونستی!![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:6 به قلم مریم
|

