تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی... - قطره و خاک...

قطره و خاک...

چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386

اولین باری بود که قطره را در دستانم گرفتم.

قطره می لغزید!

می خواست سقوط کند!

یک خویشاوندی با خاک داشت... می خواست به آغوشش در آید.

خشم مرا گرفت!

چرا نمی ایستاد؟

اخم هایم را در هم کردم...

قطره تگرگ شد و در دستانم سنگینی کرد...

آن را انداختم!

تا به خاک رسید...

پوزخندی زد و با خاک یکی شد!!!

نویسنده:محمد مهدی عزیز... ممنون از اینکه خیال آبی رو قابل دونستی!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:6  به قلم مریم  |