!!!
صدای گام های معصومش را می شنوم.پله ها را یکی یکی پشت سر می گذارد تا به انتها می رسد.نه من تاب دیدن او را دارم،نه او تاب دیدن مرا.صدای گام هایش رساتر شد.دیگر دو سه گام تا در اتاق فاصله ندارد.خدایا! چه کنم؟ تمام تنم داغ شده است. می دانم او نیز با دیدن من هول می شود و مثل همیشه دست و پایش را گم می کند.
اکنون دیگر به پشت در رسیده است.ترانه ای که زیر لب دارد گوشهایم را نوازش می دهد.
خدایا! خدایا! هیچ پناهی نیست؟ به کجا روم؟
دستگیره را در دست می چرخاند و در باز می شود.نگاه هایمان در هم قفل می شوند.و دیگر صدای ترانه اش را نمی شنوم.بلکه هراسان جیغ می کشد:
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:51 به قلم مریم
|


