...
با سلام...چند روز پیش یه اردوی تفریحی خارج از استان از طرف مدرسه داشتیم،بعدشم امتحان و خلاصه این شد که نتونستم زودتر از این آپ کنم...بعد دیدم زیادی داره بدون من بهتون خوش میگذره و گفتم آپ کنم بهتره... تا یادم نرفته بابت آپ قبلی ظاهرا یه معذرت خواهی به کسایی که متن رو خوندن بدهکارم ...اخه بعضیا رو ناراحت کرده بود...به نظر لادن جون با این متن به کسی که برای وبلاگ و خوندن متن وقت گذاشته توهین شده...به هر حال معذرت...و البته عزیزانی هم بودن که نوشتن اینجور متنا رو توصیه کرده بودن...
پ.ن:قبلا شنیده بودم شادی و غم کنار همن اما تو این اردو اینو تجربه کردم...واقعا که شادی و غم چقدر کنار هم هستند...
دیرزمانی بود که در طرح شبانکاره ی درونم نقطه ی تردید بودم و فریادهای بی کسی چون سوهانی تار های تار تار و پودم را از هم می گسیخت.
سالها بود که نه از خویشتن بلکه از زیستن دور شده بودم.باز این غم بود که می خرامید و بر رویم می خزید و آهسته می دوید.میشنوی؟ اهسته... آهسته ...
نه بویی می آمد نه صدایی جز همان صدای فریاد بی کسی.
نه...
بویی مشام را نوازش می داد...اما من حس نمی کردم...باد می غرید و غراتر از آن غرش باد های تنهایی ،ناگاه صداها آرام شد...خاکها فرو نشست ...آسمان آبی شد...گوشهایم پاک شد صدایی شنیده شد و با صدا نوری قلبم را در خود حل کرد.نور وجودم را می تراشید و صیقل میداد...چشمانم را بستم و در دنگ دنگ ساعت گم شدم...سحر نزدیک بود. این بار گوشهایم خیلی خوب می شنیدند...ملودی هایی سحر را مژده دادند...چشمانم را که باز کردم کلی دوست داشتم ... تنهایی مرا با حسرت می پایید!...
محمدمهدی ظاهرنسب*ستاره ی ایل*
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:18 به قلم مریم
|


