تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی... - باید امشب بروم!...

باید امشب بروم!...

شنبه سی ام تیر 1386
سلام...امشب یه مژده دارم براتون...یه مدتی از دستم راحت میشین...نمی دونم این مدتی که می گم چقدر طول میکشه...شاید خیلی کم،شاید هم دیگه برنگشتم...اصلاً به هیچ چیز خاصی بستگی نداره فقط احساس می کنم باید همه چیزو رها کنم!

خیلی از خودم فاصله گرفتم...باید برگردم به همون مریم! اگه امشب دست به کار نشم شاید دیر بشه و دیگه نتونم برگردم! پس می روم...

خیلی خوش به حالتون شد...نه؟ اصلاً چرا باید خوش به حالتون بشه؟ من از طرف خودم مطمئنم...نه بدی به کسی کردم که بخواد با رفتنم خوشحال بشه و نه خوبی که بخواد ناراحت بشه!

خب دیگه...دنگ دنگ ساعت می گه وقت رفتنه! زیادی حرف زدم!

سعی می کنم بیام حداقل نظرات رو بخونم!

خدانگهدارتان باد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:3  به قلم مریم  |