لبخندت زندگی می بخشد!...
مادربزرگم
روزهایش
از حادثه خالی وُ
از تکرار مکرر زمان پر
در انتظار ثانیه هایی برای هیچ
و عبوری بی تفاوت برای بازنگشتن
شب هایش
از خاطره لبریز و از حقیقت تهی
و بی تحمل از خواب و سرشار از بیداری
او، می چرخد به دور زندگی
اینگونه!
*
آن دم که سجاده ی دلم را پیش روی تو می گشایم، گوش هایم صدای باز شدن قفل هایی که خودم بر درها زده بودم را می شنوند و دلم هیچ دیواری را بین خود و خدایش نمی یابد.
وقتی چشم های دلم را باز می کنم دستهایت را که آماده گرفتن دستهایم است می بینم و پر می شوم از حس پرواز!
در واپسین میهمانی پربرکتت دستهای نیازمندمان را فراموش مکن!
*
یه گروه سه نفره تشکیل دادیم. انتخاب موضوع پروژه رو به عهده ی من گذاشتند. به نظرم "نقش پدر در تربیت فرزند" پروژه ی خوبی می شد. وقتی موضوع پروژه رو پرسید تازه یادم افتاد که پدر اون هیچ نقشی در تربیتش نداشته است. اما نه...اون بهش یاد داد "اینگونه نباشد".
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:36 به قلم مریم
|


