در شبی نرم تر از برگ درخت، دل من باز بدو می نالد:
- صبر کن، تند مرو من پر از افسوسم
حیف باشد که در این سِحر سَحر، ندهی فانوسم
صبر کن، آهسته، دیو شب کرده کمین
بروی من به که نالم آنگاه؟! سیب افتاده زمین
صبر کن آه هنوز، می کشم بار گناه
تو رحیمی دانم، من به دنبال نگاه
ناگهان از اطراف می رسد آوایی
مثل اینکه دارد از دلم آگاهی
- بس کن این حرف و حدیث، تو که خود می دانی
باز از پس فردا، می شوی نادانی!
- رام کن نفسم را، بزنش ننگین است
هیچ کوتاه نیا، جرم او سنگین است
پای من در بند و دست تو بخشنده
نه، نبخش. انصاف است؟ این نخواهد شد بنده!
..........................
۱- سیب برای من نماد غروره.
۲- انتخاب کنید پست بعدی رو: داستان؟ شعر؟ ادامه خلقت انسان؟ ...آخه نوشتن و آپلود عکس این پست کمتر از ۱۰ دقیقه طول کشید ولی انتخابش حدود نیم ساعت...چقدم زیاد!!!!!!
۳- راستی تولد بیشتر دوستام توی این ماهه...۲، ۸، ۱۲و ...! خلاصه تولد همگیشون مبارک! چه کم خرج!!!
۴- جایی خواندم: " هنوز نفهمیده ام علامت تعجب های درون دفترم را! "
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:52 به قلم مریم
|


