رویای کودکانه

چشم های معصومش سقف اتاق را می نگرد و اتاق برایش دنیایی می شود. مادر را بر بستری از ابریشم های صورتی می بیند و تنپوش خود را آبی ابریشمین احساس می کند. از اینکه صبحانه اش دقایقی دیر شده چون آشپز برای تهیه تازه ترین مواد دیر جنبیده اخمی به چهره می آورد، اما با دیدن دوچرخه ای طلایی گوشه ی اتاق دلخوری اش را فراموش می کند و با تبسمی بر لب به استقبال دوچرخه می رود. شکاف باریکی از نور بر کف اتاق می افتد. مادر وارد اتاق می شود و با صدایی همیشه خسته می گوید:« باز رفتی سراغ این چرخ خیاطی؟ آخه چند بار بگم این امانته پسرم. اگه یه وقت چیزیش شه از نون خوردن می افتیما.»
و دوچرخه طلایی و تنپوش آبی ابریشمین و بستر صورتی برای همیشه رویایی می ماند برای پسرک. رویایی که آفتاب خرابش کرد.
کاش این بار در به موجودیت خود خیانت می کرد.
..................................................
1. دلم براش واقعا تنگ شده بود. پارسال همش منتظر بودم سال سوم برسه و باز باهاش داشته باشیم. اما نمی دونم از بدشانسی ما بود یا از خوش شانسی اون! که منتقل شد و نشد. خلاصه دیروز اومد که بهمون روزمون رو تبریک بگه و اینکه فراشمون نکرده! بهترین هدیه بود.
2. سال اول که بودم توی مسابقه انشاء نماز شرکت کردم و نوشته ام تو استان مقام آورد. دیروز (سال سوم) برام جایزشو آورده بودن!!! (شاید توی یکی از پستا گذاشتمش)
3. دبیر یکی از ترم هام تو آموزشگاه زبان، تصادف کردن و ... . وقتی دوستم بهم خبرشو داد کپ کردم. هنوز باورم نشده.
4. سوم راهنمایی که بودیم گفتن چون سومید نمی رید راهپیمایی. دیروز هم چون سومیم نباید می رفتیم!!!
5. چون بیشترتون داستان خواسته بودین این پست رو داستان گذاشتم(البته کوتاه)...موضوعات دیگه ای که گفته بودین تو پستای بعدی ان شاء الله... ممنون به خاطر نظراتتون...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:42 به قلم مریم
|

