چی باشه خوبه؟
امروز مسابقه انشا نماز دادیم...یه نماز سه رکعتی هم غیر از انشا باید می خوندیم...تقریبا بدون آمادگی رفتم...انشا رو که یه کاریش کردم تا نوبت رسید به نماز...دو تا داور و شرکت کننده های دیگه همچین زل زده بودن بهم که نمی دونستم چی دارم می خونم...قنوت رو که یادم رفت بخونم بعد دوباره برگشتم خوندم!...خلاصه که نماز جالبی شد!!!
الان تقریبا یه ربعه دارم فکر می کنم نمی دونم غیر از اینا چی رو باید آپ کنم..."بازم شعر؟"...یکی اینو تو یکی از کامنتا گفته بود...خب چیکار کنم چند وقته داستان هم نمی نویسم البته از قبل هست ولی اونا رو نمی خوام بنویسم...خب یه جوری تحمل کنین...لطفاً!
اینو شب تاسوعا بود، عاشورا بود؟....نمی دونم دقیق یادم نمیاد، نوشتم ولی هر شبی بود که عجیب دلم گرفته بود.اسمش هم نمی دونم چیه؟!
شب رنگ چشمان سیاهم دارد امشب
از آسمان گویی عزا می بارد امشب
من آه مظلومیت زینب شنیدم
از کربلا درد فراق و شب شنیدم
آئینه هم امشب به درد او شکسته ست
چون فاطمه از درد و رنج و ناله خسته ست
امروز خورشید از نگاه غرب تابید
زیرا رقیه در حضور مرگ خوابید
دریاچه امشب در تب و بی تاب خشکید
حلقوم عباس از فراق آب خشکید
چندی پرنده در هوای تازه پر زد
کاین غم دوباره بر دل دیوانه سر زد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:9 به قلم مریم
|


