در گذرگاه زمان
دختره تا دید هیشکی کنارش نیست و پدرشم رفته چنان جیغی زد که مو به تن آدم سیخ می شد. تصویر بابا بابا گفتنش و اشکاش از جلو چشام کنار نمی رفت. خواستم برم کنارش که پدرش برگشت و بردش. بیچاره چه تصویری از پارک رفتن با پدرش تو ذهنش می مونه؟!
امسال واقعا برام زود گذشت. فقط این روزای آخرن که نمی گذرن.
یه فکر آروم و یه روز بدون دلمشغولی می خوام. هر چی فکر می کنم می بینم تا ۱۰ سال آینده (حداقل) همچین روزی نخواهم داشت. نه بابا ۱۰ سال چیه؟...آدم تا وقتی زنده ست دلمشغولی هم داره. فقط بعضی لحظه های خاص هستن که آدم بدون دلمشغولیه!
اینم یه تکه از سخنان جناب اوشو :
به محض اينكه فكر كني كسي هستي، عشق از جاري شدن باز مي ايستد . عشق فقط از درون كسي به بيرون جاري مي شود كه "كسي" نباشد.
عشق، در نيستي خانه دارد. هنگامي كه خالي باشي، عشق نيز در تو جاي خواهد گرفت . وقتي آكنده از غرور باشي، عشق ناپديد مي شود . همزيستي عشق و غرور ممكن نيست . اين دو در كنار يكديگر جايي ندارند. عشق و الوهيت مي توانند در كنار يكديگر باشند، زيرا عشق و الوهيت مترادف هستند. بنابراين "هيچ" باش . "هيچ" منشا همه چيز است. "هيچ" منشا بي نهايت است. هيچ باش . در هيچ بودن است كه به كل مي رسي .
" اگر خود را كسي بپنداري، راه را گم مي كني ، ولي اگر خود را هيچ بپنداري، به مقصد مي رسي"
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:13 به قلم مریم
|


