ای بازگشته
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم!
*
اما...نه:
گاهی از تب هیجانها
بی تاب می شدیم
گاهی که قلب هامان
می کوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان
چون کوره می گداخت
دست تو بود و دست من- این دوستان پاک –
کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند
وز این پل بزرگ
- پیوند دستها –
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!
یک بار نیز
- یادت اگر باشد –
وقتی تو راهی سفری بودی
یک لحظه وای،تنها یک لحظه
سر روی شانه های هم آوردیم
با هم گریستیم...
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
ما پاک زیستیم!
*
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب
تو،آفتاب بودی
بخشنده،پاک،گرم
من مرغ صبح بودم
- مست و ترانه گو –
اما در آن غروب که از هم جدا شدیم
شب را شناختیم.
در جلگه ی غریب و غم آلود سرنوشت
زیر سم سمند گریزان ماه و سال
چون باد تاختیم
در شعله ی بلند شفق ها
غمگین گداختیم.
جز یاد آن نگاه و تبسم،
مانند موج ریخت به هم هر چه ساختیم.
ما پاک سوختیم.
ما پاک باختیم.
*
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته،ای به خطا رفته!
با من بگو حکایت خود تا بگویمت:
اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دستهای گرم
آن قلبهای پاک
وان رازهای مهر که بین من و تو بود
ما گر چه در کنار هم اینک نشسته ایم
بار دگر به چهره ی هم چشم بسته ایم
دوریم هر دو دور...!
با آتش نهفته به دلهای بی گناه
تا جاودان صبور.
*
ای آتش شکفته،اگر او دوباره رفت
در سینه ی کدام محبت بجویمت؟
ای جان غم گرفته،بگو،دور از آن نگاه
در چشمه ی کدام تبسم بشویمت؟
«فریدون مشیری»

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:16 به قلم مریم
|


