تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی... - ای بازگشته

ای بازگشته

شنبه چهاردهم بهمن 1385

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم!

 

*

 

اما...نه:

گاهی از تب هیجانها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلب هامان

                            می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من- این دوستان پاک –

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند

وز این پل بزرگ

- پیوند دستها –

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!

یک بار نیز

-          یادت اگر باشد –

وقتی تو راهی سفری بودی

یک لحظه وای،تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم...

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

ما پاک زیستیم!

 

*

 

ای سرکشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب

تو،آفتاب بودی

                   بخشنده،پاک،گرم

من مرغ صبح بودم

-          مست و ترانه گو –

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

شب را شناختیم.

در جلگه ی غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله ی بلند شفق ها

غمگین گداختیم.

 

 

جز یاد آن نگاه و تبسم،

مانند موج ریخت به هم هر چه ساختیم.

ما پاک سوختیم.

ما پاک باختیم.

 

*

 

ای سرکشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته،ای به خطا رفته!

با من بگو حکایت خود تا بگویمت:

اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه

آن دستهای گرم

آن قلبهای پاک

وان رازهای مهر که بین من و تو بود

ما گر چه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دگر به چهره ی هم چشم بسته ایم

دوریم هر دو دور...!

با آتش نهفته به دلهای بی گناه

تا جاودان صبور.

 

*

 

ای آتش شکفته،اگر او دوباره رفت

در سینه ی کدام محبت بجویمت؟

ای جان غم گرفته،بگو،دور از آن نگاه

در چشمه ی کدام تبسم بشویمت؟

 

«فریدون مشیری»

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:16  به قلم مریم  |