تبليغاتX
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي که به من مي گويد: گرچه شب تاريک است...دل قوي دار سحر نزديک است ...!خیال آبی... - نخستین بوسه نخستین وصال!

نخستین بوسه نخستین وصال!

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385

دریا

خداوند دوست داشت چشمی ببیندش،دوست داشت دلی بشناسندش

و در خانه ای گرم از عشق،روشن از آشنایی،استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.

و خدا افریدگار بود                             

و دوست داشت بیافریند:

زمین را گسترد

و دریاها را از اشکهایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد

و کوههای اندوهش را

که در یگانگی دردمندش،بر دلش توده گشته بود

بر پشت زمین نهاد.

و جاده ها را که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجامش بود،بر سینه ی کوهها و صحراها کشید،

و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت

و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود،

و آههای ارزومندش را که در آن از ازل به بند بسته بود،

در فضای بیکرانه ی جهان را ساخت.

با نیایش های خلوت آرامش،سقف هستی را رنگ زد،

و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد،

و رنگ « نوازش » های مهربانش را به ابرها بخشید،

و ازین هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید،

و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد،

و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه ی یاس ریخت،

و بر پرده ی حریر طلوع ، سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد.

 در ششمین روز،سفر تکوینش را به پایان برد.

و با نخستین لبخند هفتمین سحر ، « بامداد حرکت » را آغاز کرد:

کوهها قامت برافراشتند و رودهای مست ،از دل یخچالهای بزرگ بی آغاز، به دعوت گرم آفتاب،جوش کردند،

و از تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستانها بگریختند و،بیتاب دریا _اغوش منتظر خویشاوند _

بر سینه ی دشتها تاختند و

دریاها آغوش گشودند و ... در نهمین روز خلقت،

نخستین رود به کناره ی اقیانوس تنها هند رسید و اقیانوس،

که از آغاز ازل،در حفره ی عمیقش دامن کشیده بود،

چند گامی،از ساحل خویش،رود را،به استقبال،بیرون آمد و رود،

ارام و خاموش ،خود را ،_به تسلیم و نیاز _

پهن گسترد،

و پیشانی نوازش خواه خویش را

پیش اورد

                و بر ان بوسه زد.

و این نخستین بوسه بود.

و دریا،تنهای آواره و قرار جوی خویش را در آغوش کشید،

و او را،به تنهایی عظیم و بی قرار خویش،اقیانوس،باز آورد.

و این نخستین وصال دو خویشاوند بود.

و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود

                                                     و خدا می نگریست.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:17  به قلم مریم  |