نخستین بوسه نخستین وصال!

خداوند دوست داشت چشمی ببیندش،دوست داشت دلی بشناسندش
و در خانه ای گرم از عشق،روشن از آشنایی،استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.
و خدا افریدگار بود
و دوست داشت بیافریند:
زمین را گسترد
و دریاها را از اشکهایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد
و کوههای اندوهش را
که در یگانگی دردمندش،بر دلش توده گشته بود
بر پشت زمین نهاد.
و جاده ها را که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجامش بود،بر سینه ی کوهها و صحراها کشید،
و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت
و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود،
و آههای ارزومندش را که در آن از ازل به بند بسته بود،
در فضای بیکرانه ی جهان را ساخت.
با نیایش های خلوت آرامش،سقف هستی را رنگ زد،
و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد،
و رنگ « نوازش » های مهربانش را به ابرها بخشید،
و ازین هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید،
و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد،
و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه ی یاس ریخت،
و بر پرده ی حریر طلوع ، سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد.
در ششمین روز،سفر تکوینش را به پایان برد.
و با نخستین لبخند هفتمین سحر ، « بامداد حرکت » را آغاز کرد:
کوهها قامت برافراشتند و رودهای مست ،از دل یخچالهای بزرگ بی آغاز، به دعوت گرم آفتاب،جوش کردند،
و از تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستانها بگریختند و،بیتاب دریا _اغوش منتظر خویشاوند _
بر سینه ی دشتها تاختند و
دریاها آغوش گشودند و ... در نهمین روز خلقت،
نخستین رود به کناره ی اقیانوس تنها هند رسید و اقیانوس،
که از آغاز ازل،در حفره ی عمیقش دامن کشیده بود،
چند گامی،از ساحل خویش،رود را،به استقبال،بیرون آمد و رود،
ارام و خاموش ،خود را ،_به تسلیم و نیاز _
پهن گسترد،
و پیشانی نوازش خواه خویش را
پیش اورد
و بر ان بوسه زد.
و این نخستین بوسه بود.
و دریا،تنهای آواره و قرار جوی خویش را در آغوش کشید،
و او را،به تنهایی عظیم و بی قرار خویش،اقیانوس،باز آورد.
و این نخستین وصال دو خویشاوند بود.
و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود
و خدا می نگریست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:17 به قلم مریم
|


